یه نیم نگاه به زندگی خودتون و اطرافیانتون بندازین ، می بینین که نصف خاطرات خوب و بد و مضحک ما توی همین مکعب مستعمل بلغمی (تاکسی!) می گذره! امروز واسه انجام کاری باید می رفتم وسط شهر و ازونجا که دولت مهرورز سهمیه بنزین مونو  کم کرده تا به جاش فردایی بهتر و ایرانی آبادتر رو برای ما فراهم کنه ، به ناچار سوار تاکسی شدم و ازونجا که قرار نیست هیچ موقع تنهایی و آرامش رو تجربه کنم ، از بین راه یک موجود حراف و لوده که زمانی همسایه ما نیز بود به من پیوست و  تا آخر مسیر  هفت دست مارو از هفت سوراخ بدن نوازید بس که پرسید: خوب چه خبر؟!

امروز به طبع شعر و فرهنگ والای رانندگان شهرمون هم بالیدم!! و گفتم چقدر زیباست که اینقدر احساس صمیمیت می کنن با مسافر! طوری که هیچ به روی مبارک نمی یارن که باید بقیه کرایه رو پس بدن به مسافر بدبخت! ای بابا ، این حرفا چیه مسافر جان! من و شما نداریم که! بقیه کرایه هم مثل مثل مهریه و شیر بهاست! کی داده و کی گرفته!!؟ / من که هیچ موقع حوصله کل کل ندارم! ولی رفیق ما داشت باهاش بحث می کرد که چرا همیشه راننده ها کرایه ها رو به بالا رُند می کنن، نه رو به پایین!!؟ / و من واقعا حوصله بحث برای دو زار سه شاهی رو ندارم ، اونهم در حالی که تو روز روشن و به طور قانونی دارن دزدی می کنن ازمون ، و صدامون در نمیاد!

ولی رفلکس خونسرد و فرهنگی آقای راننده هم در نوع خودش دیدنی و ستودنی بود!  با لبخند ملیحی بر لب ، و با خونسردی کامل شعری رو خوندند که من رو کاملا دگرگون کرد : فریدون فرخ فرشته نبود ، ز مشک و ز عنبر سرشته نبود ، به داد و دهش یافت این فرهی ، تو داد و دهش کن فریدون توئی! / خوبه والله! پس شهرداری داره واقعا روشون کار فرهنگی می کنه! چه خوب هم جواب داده! والله ما تا یادمون میاد ، همیشه از ادبیات کش مش دار استفاده می کرده هشتاد درصد این طیف زحمتکش جامعه! (به همه توهین نشه!) / حالا بماند که بعدش ، عین معلم کلاس اولی ها از ما سوال کرد : خوب این شعر که خوندم یعنی چی؟؟ / همسایه سابق ما هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : یعنی فریدون فرخ بِدِه بود! می داد! / و خودش هم زد زیر خنده! / حالا فهمیدین چرا از دیدنش خوشحال نشدم؟ هم من و هم راننده به روی خودمون نیاوردیم که چیزی  شنیده باشیم ، من که از پنجره به تماشای خیابون مشغول کردم خودمو و راننده هم چشم به جلو دوخت! تا زمانی که رفیق جان برای بار شیشصدم پوزه شو کرد سمت منو پرسید: خوب ، نگفتی ، چه خبرا؟

همیشه اوضاع ازینی که هست،  بدتر هم ممکنه بشه! این شعار قدیمی منه! از من به شما نصیحت ، هیچ موقع ناشکری اوضاع الان تون رو نکنین!  این رو وقتی فهمیدم که دقایقی از نشتن یک مسافر خانوم در کنار ما گذشته بود!! در توصیف این خانوم باید گفت که .... ، آخه در توصیف زنی که گونی پیچ شده و فقط نوک بینی عقابی اش معلومه ، چی می شه گفت؟ چیچی زر می زنی مرتیکه!؟ / فقط همین رو بگم که موقع سوار شدن ، حسابی سر و وضع ما و شرایط رو بررسی کرد و آخرشم با اکراه و دودلی نشست پیش رفیق ما! هنوز دو دقیقه نگذشته بود که اولین تذکر از جانب ایشان به رفیق ما گسیل شد: آقا ! یکم خودتو بکش اونورتر!! / و از همون موقع بود که شصستم خبردار شد : همون ماجرای همیشگی یک خاله شلخته ، در تاکسی !!

اگه در نوجوانی با شلوارک ندیده بودمش ، و اگه نمی دونستم حتی همین حالا شم ( که ازدواج کرده ) هفت تا زیر خواب داره هفت شبِ هفته (کلا مردِ ایرانی جماعت ، تنوع پرسته هر کاریش کنن! ) ، مطمئن باشین فکر می کردم لابد به کپل سمت راستش یه سیخی ، زائده ای چیزی متصله که فرو میره تو تن این خانوم سوفیا لورن و باعث رنجش خاطر ایشان می شه! ولی نه! همچین کاری از همچین فردی بر نمی اومد عمرا و از لبخند روی لب خشک شده ی رفیق ما هم معلوم بود که از تذکرات گاه و بیگاه این الهه زیبایی بسیار معذب و ناراحته!! / طوری که یه بار درگوشی ازم خواهش کرد : جون مادرت یکم برو اونورتر! بابا این سکینه سه پستون دهن منو کائیده از بس غر زده سرم!! / - چی میگی تو! دیگه کجا برم؟ دستگیره ماشین رسما رفته تو ما تحتم!! از جلوم بزنه بیرون راضی می شی؟ / - من نمی دونم! ): هر غلطی می کنی ، فقط من رو نجات بده از دست این افریطه!! / و اون نجیبه خانم ، همینجور عین مار زنگی فس فس می کرد ، لااله الله می گفت و زیر لب غر مئو پیش مئو می کرد!!

سعی کردم در حالی که کونمو توی در فرو می کنم ، یواشکی یه دیدی بزنم ببینم حالا این خاله شلخته دقیقا چه ریختی هست!؟ ببینیم شاید لعبتی باشه واقعا واسه خودش! / مخصوصا الان که باد پنجره، کمی از چادرش رو از جلوی صورتش کنار زده بود ، فرصت خوبی بود که آدم بتونه درین پوزیشن س.ک.سی حسابی زیارت کنه این بلور برفتن رو!!

آووووووق!!! این تنها چیزی بود که با دیدن چهره اش به ذهنم اومد! من واسه خیلی چیزها ، خیلی از آدمها رو مسخره کردم! آره! من همچین آدم بی خودیم! سوژه خنده رو به سختی از دست بدم! ... ولی با تمام این چرند بودنم ، واقعا به خصوصیات ظاهری و چهره افراد کاری ندارم و کمتر اجازه مسخره کردنشون رو به خودم می دم! ( چرا ، استثنا هم وجود داره! گاهی بعضی از دوستانم رو به خاطر چاقی شون دست انداختم! آره! یادم میاد این کارو کردم!!!) / ولی این بار واقعا راه نداشت! اصلا اسم این مسخره کردن نیست که! به شما چه احساسی دست می ده ، وقتی یه آدم مریض بیاد بشینه کنار دو تا آدم نسبتا بزرگ و موجه ( نه بچه شونزده هیفده ساله ای که توی این مملکت بواسیری ، با دیدن ترک دیوار و سوراخ صندوق صدقات هم شق می کنه و آدم به واقع حق هم داره بترسه ازش!!) ، و  تو تمام مسیر غر بزنه که چرا تن شما به تنش سائیده ( دقت کنین! فقط سائیده! نه گ...!!!) و یا مولکولی از روی بدن شما بلند شده و روی بلور تنش نشسته!!!! / اونوخت یحتمل فکر می کنین طرف باید چه آنجلینا جولی ای باشه واسه خودش ( بگما! من ازین خانوم جولی زیادم خوشم نمیاد! سعی کردم مثالم رو با ذائقه نود درصد شما تطبیق بدم!)! / منم اولش یه همچین فکری کردم! ولی وقتی چشمم به چهره کریه المنظر و ریش پروفسوری ایشون افتاد ، بی اختیار یاد ضرب المثل : "میمون هرچی زشت تر ، اداشم بیشتر"  افتادم !!

داشتم با لب و لوچه آویزون و نگاه پر از سرزنشم ( نه با خاطر قیافه اش! به خاطر گه بودن خودش و مرامش!! و سری که از روی سرزنش و تاسف تکون می داد ، وقتی از کنار دختری رد می شدیم که حجابش کامل نبود و  ازین رو طبق گفته ی علما ، از شیطان آبستن می شد هر شب!! ) نگاهش می کردم که فهمید ، سرش رو به سوی من چرخوند و با چشمای وقیحش همچین نگاهی به من کرد که تنم مور مور شد! / لابد پیش خودش فکر کرده بود که دلیل نگاه خیره ام این بوده که داشتم توی ذهنم صحنه ی هماغوشی با این عجوزه رو شبیه سازی می کردم! /

 در حالی که حاضر بودم هفت بار با یک الاغ پیر ، اونهم از دَبر ، جماع کنم ، ولی یک بار ، حتی یک بار دستم به چنین موجودی نخوره!

خلاصه ، خوشبختانه نگاه من کار خودشو کرد ، و خانوم بیانکا کاستافیوره ، با خشم دستور ایست تاکسی رو صادر کردن و غرغر کنان از ماشین پیاده شدند و در رو محکم به روی ما بستند! / رفیق ما که ازین وضعیت خلاصی پیدا کرده بودن ، آهی کشیدن و نفسی تازه کردن و دوباره لبخندی به چهره شون برگشت و روشونو کردن به بنده و پرسیدن: چه خبر دیگه؟ روبه راهی؟؟ / همه ی سلولهای بدنم از دهانم طلب این رو می کردن که در جوابشون بگم : خبر مرگ تو!! ، ولی من در حالی که خون دوباره به شریانهای کپلم در حال جریان بود و داشتم از حالت مچالگی در میومدم ، با خونسردی بهش گفتم: هیچی! سلامتی! امن و امان! مثل همیشه!