چرا ما پیشرفت نمی کنیم!! (دلیل اول)

من که می گم فکرمون خرابه و مسموم ، و سطحی نگر و عوام الناس به شمار میریم، شما باز می گین نه! میگین شکسته نفسی می کنی!!! نه بابا!! حالا هرکی هم دورو بر من پیدا میشه ، لاجرم تنش  می خوره به تن منو مث من می شه پس از چندی! (البته جز بعضی از خواص های مادر زاد! که از دوران نطفگی و در بطن مادرشان هم به خاطر شدت مطالعات و عمق تفکرات ، همواره خواص تراز همگان بودند و هیچگاه هم تنشان به تن امثال من نخواهد مالید!)

امروز صبح یه جلسه ای بود که منم دعوت بودم و همین الان رسیدم خونه و گفتم چارکلوم بنویسم! رفتیم زر زر مفت شنیدیم و زر زر مفت زدیم و راجع به یه موضوعی که قرار هم نیست هیچ موقع به درستی انجام بشه ، بحث و رایزنی و زر زر کردیم!

حالا کاری نداریم! شد و وقت پذیرایی رسید! همه دوتا دوتا ، سه تا سه تا ، عین دسته کلاغِ روی تیر چراغ برق جمع شدن دور هم و شروع کردن به خوردن و گپ زدنهای نیمچه خصوصی!! حالا بحث ها همه داغ داغ . . . !

من و یه دوست تازه با همدیگه آشنا شده مون هم نشستیم باهم و غرق در صحبت و بحث پیرامون یک مسئله ی حیاتی و مهم که فکر جفتمونو مشغول کرده بود حسابی! عجیب اینجا بود که برای این دوستمون هم حل این مسئله همون قدر جالب و جذاب بود ، که توی تمام این سالها برای من!

این وسط یه بار که از گفتگو فارغ شدم و داشتم استکان چایی رو تا لبم بالا می بردم ، ناخودآگاه گوشم تیز شد و به حرفهای اونهای دیگه هم گوش دادم کمی!

بعضی ها داشتن روی یه مسئله ی علمی خفن بحث می کردن ، سه چهار تا آدم حسابی داشتن محاسبه دقیق می کردن که آیا آمریکا امسال به ایران حمله می کنه یا نه (و اگه هم حمله کنه ، از کدوم سمت حمله ور می شه!؟ از پشت؟ از جلو؟ یا از ...؟؟)  / یکی داشت از احتمال تورم چهل درصدی بعد از آزادسازی یارانه ها می گفت و دغدغه ی گروه دیگری ، یه چیز تو مایه های گرم شدن تدریجی زمین بود! (یادم نیست دقیقا چی می گفتن! ولی معلوم بود خیلی براشون مهمه) / اظهار عقاید سیاسی هم که توی این مملکت نیازی به تخصص و مطالعه هم نداره و ازون طرف ، تنور بحث پیرامون حوادث بعد انتخابات هم که به حق گرم گرم بود...

منم استکان به دست و هاج و واج نگاشون می کردم و از شما چه پنهون عرق سردی از خجالت بر روی پیشونیم نشست یه لحظه! به دوست جدیدم گفتم:

-         ما هم چقدر تعطیلیم ها! ملت دارن چی می گن ، ما چی می گیم!

-         خوب حالا اونها چی می گن و ما چی می گیم؟!!!

-         همه دارن از اختراع سیاره دوازدهم منظومه شمسی و کشف ابر رایانه های جدید و احتمال حمله ی اوباما به ایران و چمی دونم جواب آیت الله فلانی به فلان رجال حکومتی می گن ، اونوقت من و تو نیم ساعته داریم روی این موضوع بحث می کنیم که :

این که می گن : " می گیرم مث سگ می ک...." ، این یعنی من به مانند یک سگی هستم که تورو وحشیانه می... ، یا اینکه تو به مانند یک سگی هستی که من تورو وحشیانه می ....!!!؟

-         خوب مگه چشه!؟ اینهم یه بحثه دیگه!! اتفاقا سوال خوبی رو مطرح کرده بودی!  من رو هم به فکر واداشته!!

-         خجالت آوره! همینه که پیشرفت نمی کنیم دیگه !!.... همینه!!

و رفیقمون در حالی که داشت چایی شو هورت می کشید و سعی می کرد کیک توی دهنشو مثل اسفنج توی چاییش خیس بده ، با خونسردی تمام گفت:

-         ولشون کن بابا!! عمه و ننه ی عمشون رو سگ ارمنی گ....!!!

-         ای بابا!! هنوز مبحث قبلی به سرانجام نرسیده ، یه بحث جدید رو باز کردی!!  ): /  حالا چرا می گن سگ ارمنی؟! مگه سگهای دیگه چه شونه...

و بحث داغ سگ ارمنی و فارس و لر ، همین جور به موازات بحث اوباما و یارانه ها و تولد بزغاله ی شبیه سازی شده و تورم چهل درصدی ، ادامه یافت . . .  /

حالا دیدین چرا ماها پیشرفت نمی کنیم؟؟ . . . همه اش تقصیر امثال ما "عوام الناسه" !!!

پی نوشت: دوست داران هنر دوبله ، این وبلاگ جالبیه برای شما (:

زنده بااد بیست ساله های امروووزی !!!!!

·         والله خودمم موندم اینو براتون تعریف کنم یا نه! ولی می گم! نگم توی دلم می مونه!! (;

همین امروز بعداز ظهر، بعد یه روز کاری بسیار سخت (!) ، داشتم مسیر دانشکده تا ماشین رو پیاده گز می کردم و سر در افکار خویشتن غوطه ور ( از شما چه پنهون ، به پلشتی های دنیای فانی و زیبایی های بی انتهای سرای باقی و وعده ی حوریان متعدد و بسیاریِ گناهان حقیر در زندگی نکبت بارم،  و عبادتهای نکرده و هدایت تشریعی و تکوینی و ... فکر می کردم...)  / غرق درین افکارم بودم که دیدم دو تا پسر جوان، در چمن های منتهی به پارکینگ که مکان بسیاار دنجی هم محسوب میشه ، مشغول کشیدن سیگار یا یه چیزی شبیه به اون هستن! (وای چقدر بد! حاضرم شرط ببندم نه تنها اینها آدمهای بی دین و ایمونی هستن ، بلکه حتی اسمشون هم سیاوش یا سیامک یا بیژنه ، و تو گروه های شیطان پرستی و موسیقی هم عضون! لابد گلد کوئیستی هم هستن این از خدا بی خبرهای سیگارکش!! خدایا همه ی جوونها رو به راه راست هدایت کن!) ... / خلاصه ! در همون حین ، دوتا دختر خانوم زیبارو و پاکیزه هم که انگار همکلاسی های این دو جوون بودن ، از راه رسیدن و به جای سلام و علیک ، با خنده و ادا گفتن :

"آقای فلانی .....! نکش اینهارو! به جاش پسته بخور!! کلی خاصیت داره ها!!"  / و هر هر زدن زیر خنده!

شما نمی دونین که من درون لحظه چه حظی بردم ازین پند و اندرز حکیمانه و به جا! (: / به خودم گفتم پس هنوز هم ازین انسانهای پاک سرشت و معنوی که به فکر سلامت دوستانشون هستن پیدا می شه (: ، ای کاش همه ی ما انسان ها ....

و در همون لحظات عارفانه که اشک شوق در چشمان من جمع شده بود و تبارک الله گویان از کنار این جمع مقدس عبور می کردم، شنیدم که یکی از این آقا پسرها ، با خنده ای شیطانی برگشت و به دخترخانومه گفت:

" الهی من پسته های شما رو بخورم .... جوووون.... "  ( واه واه! رووم به دیفال! الان که دارم براتون بازگو می کنم ، از شرم آب می شم جلوی شما به خدا!!)

 خوب من قفل کرده بودم درون لحظه! (قفل کردن به معنی دچار حیرت شدن!! نه چیز دیگه!!)  / یعنی چشمام از فرط تعجب گشاد شده بود و داشتم به این فکر می کردم که : نه! اشکال از منه!! من چقدر بی تربیتم واقعا!! بیچاره ها منظوری نداشتن که! حالا ما هرچی که می شنویم ، سریع یه فکر بد میاد توی ذهنمون... عجب بیماریه که دچارش شدیم ها...! فکرمون مسمومه!!

 ولی قیژ قیژ خندیدن دختر خانوم ها و عشوه ی شتری شون و دور بازو و پشت مو به رخ جنس مخالف کشیدن آقا پسرها و ... و از همه مهم تر دیالوگهای بعدیشون به من ثابت کرد که : درسته که من فکرم خرابه و مسموم! ولی به خدا منظورشون همون چیزی بود که من همون اول بهش فکر کردم!! ((: / 

خلاصه سریع پریدم توی ماشین و زدم به چاک تا بعدشو نبینم ( و به گناهانم افزوده نشه! آخه چن وختیه تصمیم گرفتم با چشمانم هم روزه بگیرم ) .... و در تمام طول مسیر دانشگاه تا خونه ، به این فکر می کردم که چقدر بچه های الان با جنبه ان والله!! D:

اندکی خاله زنکی می کنیم....!!

پیش نوشت (یا همان " جنگ اول به از صلح آخر!! " ) :

بعله بعله بعله!!! حقیر راقم السطور خودش می دونه که پستی که می خوام الان بنویسم، از نظر علمی و ادبی، متنی از تیره ی "خاله زنک بازیان" محسوب می شه و یه جور خصوصی نویسی و چمی دونم روزمره گی و هر کوفت و زهرماری که اسمشو می ذاری..!! با شخص شما هم هستم !! آره ، با خود شما!! جناب ....!! اگه فرداروزی خواستین با دوستاتون بشینین افتخار بدین وبلاگ بنده رو نقد کنین ، با افتخار نگین فلانی داره شخصی نویسی می کنه و مچشو گرفتیم و این از نظر ادبی و هنری هیچ ارزشی نداره و آینده روشنی درش نمی بینیم و ازین حرفا! وبلاگ خودمه و بنده هم شدیدا فاز خاله زنکی دارم الان!)

و اما این شما و این متون خاله زنکی :

خاله ی اول - خوب این آهنگ که دارین می شنوین بر می گرده به سالهای سال قبل!! (:   ولی دقیقا یادمه کی بود ، کجا بود ، در چه حس و حالی بودم و حتی خوب یادمه که چه ریختی بودم اون موقع!!  (; /  آره ، در بعد از ظهر بیست و سه فروردین اون سال ، این تیکه آهنگ رو که خیلی هم شیفته اش بودم و هستم و خدا می دونه چقدر خاطره دارم ازش ، با یه سازی که فالش بودن از سر و روی سیمهاش می بارید نواختم و با یه دستگاه ضبط صوت غیر حرفه ای و خودمونی ، ضبطش کردم .... (:

سه سال پیش، واسه خاطر یه دلیل خیلی خوب ، اون آهنگ رو از روی نوار کاست ریختم روی لپتاپم و ازونجایی که تخصص دانشگاهی بنده در اصل پردازش سیگنالهای صوتی می باشد و خیر سرم یه زونکن مقاله و ژورنال و ترجمه ی کتاب... در مورد این تخصصم از خودم بیرون داده می باشم! ، سعی کردم به شکلی کاملا حرفه ای و علمی دستی به سر و روی آن کشیده و نویزهای آن را بزدایم!! / ..... / که نتیجه ی حاصل ، به مراتب افتضاح تر و نکره تر ازونی شد که اولش بود!!  ( این نشون دهنده اینه که نه تنها عالم بی عمل، مثل مرد بی تنبونه، بلکه ما ایرانی ها توی حرف و کلام و ادعا و گوزگوز کردن ید تولائی داریم! ولی خیر عملمون هیچ موقع، حتی به خودمونم نمی رسه!! )

حالا کاری نداریم! دو ماه پیش داشتم دنبال یه مقاله ای توی سی دی هام می گشتم که دوباره این موزیک اومد جلو چشمم! مقاله ی پردازش صوت کذایی ام رو بی خیال شدم و ... آی گوش کردم و گوش کردم.... D: / خلاصه...! ببخشید پرحرفی و درازه گویی شد! اگه دلتون خواست بهش گوش بدین! درسته خامه، فالشه ، نویزیه و بی کیفیت و قدیمی و کثافت و ایکبری! ولی به دل می شینه! چون از دل برومده! (;

راستی!!! جدا از حس و حال دوران نواختن این آهنگ ، در توصیف خوبیهاش همین بس که یه بار باعث و بانی آشتی دو تا دوست خیلی خوب شده!! (;

خاله ی دوم - حالا چه اشکالی داره آدم ذوق کنه وقتی ببینه دوستانش اینقدر به یادشن و شایدم دوستش دارن؟! خیلی پیش پا افتاده و مبتذله؟! خوب آدم همیشه باید غر بزنه از همه چیز و همه کس، تا بگن "طرف چقدر فهمیده و عمیقه؟!!! یعنی الان مثلا من گفتم که چقدر حال می کنم ازین که دوستم داشته باشن ، شدم یه آدم سطحی نگر و کمیت طلب...؟!! و هرکسی که اومدگفت این چیزا براش بی اهمیته ، می شه گری کوپر؟! بذار هرکی هرچی دلش می خواد به نظر بیاد! ولی می خوام صادقانه بگم که :

    - بچه ها! خیلی بهم حال دادین! (: خداییش ته سورپرایز بود! دم همه تون گرم! (موندم من خیلی اسکول بودم که تا لحظه ی آخر هم نفهمیدم ، یا شما خیلی پدر سوخته بودین و حرفه ای ؟؟!!! ((:  ) / دیدین تاحالا یه کی انقدر خوشحال و هیجان زده باشه که نتونه بخنده و شادی کنه؟! من پریشب اونجوری شده بودم! ببخشید اگه نتونستم دلقک جمع بشم مث همیشه!! (;  /  دم همه ی دوستام گرم!! چقدر خوب بود این چند رووز.... (:

پی نوشت : آخیش!! چقدر خاله زنک بازی و خصوصی نویسی حال می ده!! تا بترکه چشم خواص ، از ما فهمیده تران، وبلاگ نویسان حرفه ای و نقادان هفت خط روزگار !!  الهی آمین!!!

 

 

از پدربزرگ سیسیلی مون ، تا پای شیکسته ی من!!

پدر بزرگ پدری من، اصولا مرد جذابی بود! لااقل من که خیلی اوقات تحت تاثیر شخصیتش قرار می گرفتم! البته سن چندانی هم نداشتم که فوت کرد!  /  با بارونی چرمی و کلاه آل کاپونی و جثه تپل و کوتاه قامتش و اون نگاه نافذ و خونسرد و لبخند مرموزانه اش، واقعا من رویا پرداز و قهرمان پرور رو به یاد شخصیت های فیلمهای مافیایی و علی الخصوص خود شخص "آل کاپون" می انداخت!

خلاصه ، این پدربزرگ سیسیلی ما، در سالهای آخرعمرش دچار ضعف دستگاه شنوایی شد، طوری که مجبور بود از سمعک استفاده کنه و در روزهای آخر زندگی ، عملا بدون سمعک نمی شنید!!

پدر بزرگ ، عادت بسیار جالبی داشت!! یادمه خیلی وقت ها همه ی حرفهای جدی شو به مادربزرگم می زد و وقتی کارش تموم می شد و نوبت مادربزرگم بود که سرش غر بزنه ، خیلی خونسردانه سمعک رو از تو گوشش در می آورد و می ذاشت کنار و می نشست جلوی تی وی و چارلی چاپلین نگاه می کرد با خیال راحت!!  حالا تو فکر می کنی کسی می تونست مجبورش کنه که دوباره سمعک رو بزاره توی گوشش!!؟

گاهی اوقات منم دلم یه گوش سنگین می خواد و یه سمعکی که هر موقع دلم خواست از گوشم درش بیارم! شما می گین از پسش بر میام؟! فکر نمی کنم!

یه پی نوشت بی ربط!!: فرض کنین پونزده سال پیش رفتین از روی یه پرچین بپرین و افتادین توی یه چاه عمیق و پاتون بدجور شیکسته! طوری که در تمام این سالها شل می زدین و درد می کشیدین!  یهو بعد اینهمه مدت دکتر بهتون می گه که اونچه که نبایست می شد بلاخره اتفاق افتاد و به خاطر زنده موندنتون ، مجبوریم پاتونو بعد این همه مدت قطع کنیم!! حالا توی این هیر و بیر که خواب و خوراک ندارین و نگران از دست دادن پاتون هستین، یکی از عزیز ترین کسانتون بیاد با نگرانی بهتون بگه : عزیزم، چرا نگرانی؟ نکنه پات شکسته؟!؟!؟ بهم بگو عزیزم؟!!!  / O:

پی نوشت بی ربط ۲ : خوب ، این خیلی هم خوبه!  لااقل انقدر خوب نقش آدمهای سالم رو جلوش بازی کردی که هیچ نفهمیده سالها قبل بود که از پرچین پریدی و پات شیکست!!

So Close No Matter How Far (کلاس داره این جور تایتل ها!)

امروز صبح ، وقتی از لبه ی تیز یه کوه ناجور بالا می رفتیم ، یکی بهم گفت:  تو مثل "آنا لوسیا"ی سریال LOST می مونی! همون قدر مغرور و از خودراضی! این خودخواهی و رئیس بازیهات، شاید واسه خودت لذتبخش باشه، ولی بقیه رو ازت می رنجونه! / مشکل اینجاست که یه دوست دیگه هم دارم که قسم می خوره من مثل شخصیت "جک" هستم! و همیشه بهم می گه:  تو اینقدر خودتو غرق مشکلات اطرافیانت می کنی که از خودت غافل می مونی!! ... فکر می کنی می تونی همه چی رو درست کنی و فکر همه باشی ، ولی همیشه که نمی تونی مشکلات بقیه رو راست و ریست کنی! و به فرض هم که بتونی! درست همون موقعی که تونستی مشکلات دیگران رو حل کنی، می بینی کسی پیدا نمی شه که مشکلات تو براش مهم باشه اصلا! این رفتارت همه رو ازت راضی و خوشحال می کنه، ولی خودت همیشه اذیت می شی! / نمی دونم کدومشون درست می گه و برام مهم هم نیست! ولی اگه از من بپرسی، ترجیح می دادم یه چیزی بین "جان لاک" و " ساویر " بودم!

دوستم بهم می گه "راس" !! شخصیت قابل ترحم سریال Friends ! می گه آدم دلش به حالت می سوزه گاهی! و خودت هم ترجیح می دی که اینطوری به نظر بیای!! / ولی دوست دیگرمون که کنار ما نشسته، نه به همون اطمینانی که نفر اول گفته، ولی به هرحال میگه بیشتر شبیه "چندلر" هستم! چندلری که نه تنها معصوم و قابل ترحم به نظر نمی رسه، بلکه به نظر من خیلی هم کرمو هست بعضا و بامزه !! لابد هرکدوم هم دلایل خاص خودشون رو دارند برای این انتخابشون!

"پی پی" بهم میگه من خیلی برونگرا هستم! می گه هیچ موقع نمی تونم . . . . . . . ( ادامه ی مطلب )

ادامه نوشته