برگی از دفتر خاطراتم . . .

یه روزهایی تو زندگیت میاد ، که می بینی واقعا دیگه هیچ چیزی و هیچ کسی رو نداری ، که بتونه امیدوارت کنه و بهش دل ببندی ، و هنوز نگهت داره  . . .

واقعا هیچی! همون ناتینگ معروف!!

خودتم خوب می دونی که شاید روزهای بدتر و ترسناک تر از این هم در انتظارت باشه . . .

ولی از من بهت نصیحت:

" هر وقت چنین احساسی داشتی ، تنها یه راه رو انتخاب کن: رفتن و رفتن و رفتن ... و شروعی دوباره ... "

شاید هم پشیمون بشی یه روزی . . . که قطعا هم می شی

ولی این درست ترین تصمیم زندگیته

شک نکن!

و اینها رو هرگز خط نزن!

یه روزی بهشون بر می گردی!

یه روزی!

 

دزد ، جلاد ، شاه

1-        خدا بیامرزه آدمیزاد رو ، یه چند وخت پیش ، تو یه شب مهتابی ، پشت فرمون ماشین و درحال بازگشت از جشن تولد چهل سالگی دوست خوبمون ، داشت واسه هلندی سرگردون و لاکودانه با آب و تاب تعریف می کرد که : " آره..... ، من به وخت طفولیت و مدرسه رفتنم ، مصرف مایعاتم بالا بود و آب زیاد می خوردم...!!! همیشه هم عادت داشتم با دو کف دست از آبخوری مدرسه آب بخورم...!!! / و بعد با هیجان خاصی ادامه داد: .... آآاره.... ، اونوخت ، این انتظامات آبخوری مدرسه ، مادر قهوه ای های زن قهوه ، همیشه ی خدا با من درگیر بودن و منو به دفتر می کشوندن که " فلانی! با دس آب نخور!! می گیریم دهنتو می خاهیم ها ، اگه باز ببینیم با دست آب می خوری!! بگیر مث بچه ی آدم لیفان بخر ، توی اون آب بخور! ...." / خلاصه ، طبق خاطرات ایشان ، این بچه شونی های به اصطلاح انتظامات ،  نمی ذاشتن دو قطره آب خوش از گلوی این آدمیزاده ما پایین بره!!! : "آخه بگو حرام زاده ها! دیگه به شما چه ربطی داره که ما از رو دستمون آب بخوریم ، یا از رو کو...مون!!!

و من در همون حین که ساکت نشسته بودم و گوش می کردم، در این افکار غوطه ور بودم که نگاه آدمها به یک نکته ی مشخص چقدر می تونه متفاوت باشه! : " بیا!! یه عمر خیال کن داری واسه خاطر بهداشت همکلاسیات و اینکه سرشونو عین چی تو آبشخور نکنن و لبشون آلوده نشه و بلغم و سوزاک و بواسیر و.... نگیرن ، خدمت بی مزد و بی منت انجام می دادیم و بر حذر می داشتیم اونها رو ازین فعل شنیع!!! حالا بعد بیست سال بشنوی که " حرام لقمه ها! نمی ذاشتن دو قطره آب بخوریم..... "

2-         این روزها هر موقع که می خوام به کسی کمک کنم ، از خودم می پرسم که : آیا این قضیه به تو مربوط هست؟؟ اگه هست ، تا چه حد؟؟؟

آیا می ارزه که دخالت کنی توی این ماجرا؟ آیا اصلا می تونی کمکی کنی؟ آیا این کمکهای تو ، به خودت ضربه یا آزاری نمی رسونه؟؟ و .....  / ولی همیشه ی خدا این سوالات بی پاسخ می مونه!! چون علاقه ای به یافتن جواب هاش ندارم هیچ ...! انگار مطرح کردن چنین پرسشهایی هم صرفا یک انجام وظیفه هست! و رفع تکلیف! و اینکه بعدا به خودم بگم: خوب تو همه ی عوامل رو در نظر گرفته بودی!! پس قصوری بر تو روا نیست!! / و شروع می کنم خودم رو تا اونجا که ممکنه درگیر کردن و غرق کردن در مشکلات دیگران....

این کار می تونه آزار دهنده باشه!  ولی برای من مقدسه!! لذت بخشه و حتمی! نهادینه شده در من! انگار واجبه بر من! اصلا بزار اینجوری نگاه کنیم که :هرکسی یه جور بیماره!! .... "این هم بیماری منه!" ....

 

بچه که بودیم ، یه دختربچه ی زیبایی بود توی فامیل یکی از فامیل های ما!! ، که خوبه خوبش هر دو سال یه بار می شد همو ببینیم تو همون خونه ی فامیل مشترکمون ، به وخت عید! / زیبا بود و باهوش ، و جدی! و من زشت و خنگ و تلخک! قطب شمال و جنوب دو آهنربا! همین ما رو جذب هم کرد ، بچه بودیم دیگه! (این مایی که می گم ، همون مای "من" هست!! نه "ما" به معنی واقعی!!!) / یه شب از همون معدود شبهای وصال (!) ، دور هم جمع بودیم و  بازی " دزد ، جلاد ، شاه " به راه بود! / چون تعداد زیاد بود ، پست ها و مشاغل جانبی هم به پیشنهاد من تعبیه شده بود در بازی ، که علنا بی فایده و بی اثر در روند بازی تعریف شده بودن! پست هایی مث جامه دار! جامه دار اعظم! خواب گذار ، خواجه ی دربار و .... / خلاصه ، مث این روزا ، فقط همون دزد و جلاد و شاه ، عرصه ی بازی رو تعیین می کردن!! / زد و همون دور اول ، اون دخترک شد دزد ، و من شدم شاه!!! شانسه دیگه!  من خوشحالو سرمست ازین فتح الفتوح، باد کرده عین شاهان بر اریکه قدرت تکیه دادم و همه ی چشم ها به دهان من دوخته شده بود ، و من با لبخندی مهربانانه و نگاهی از بلا به پایین ، حکم دادم که: " گناه داره!! کاریش نداشته باشید این بار!!..... امان می دهیم!! " / و با تبسمی گرم نگاهش کردم! تو چهره اش هیچ احساسی نبود! یا شایدم بود، ولی من سرمست از بخششم، اون احساس رو به قدر شناسی تعبیر کردم و از کنارش گذشتم.... / صدای همه بچه ها درآمد ، که این چه حکمیه!! چرا بازی رو خراب می کنی با این کارها...!!! / ناچار در برابر اعتراض عمومی جمع ، گفتم که یک کوچولو بزنین پشت دستش! تا ادب شه!!! .... و محظوظ ازین حکم عادلانه و خیرخواهانه، از تخت قدرت آمدم پایین و خودم رو برای دور بعدی بازی آماده کردم!!! / اون هم هیچ نگفت و بازی از پی گرفته شد... / سه دور دیگر هم گذشت و پست های شخمی دربان و خواب گذار و ... به من افتاد!

ولی در دور چهارم، ورق برگشت! من شدم دزد و اون شد شاهِ من!! مهربانانه نگاهم رو به دهانش دوختم و منتظر فرمانش ماندم!! نگاهش بوی تمسخر و نفرت می داد این بار!! ..... و حکم داد چنان پدری از من پدرسوخته درآوردن ، که جای سیبیل آتشینش هنوز پشت لبم هست!!...... / و آخر بازی به منی که متعجب و شگفت زده چشم به دهانش بودم ، گفت : " این کارو کردم ، تا در یادت همیشه بمونه ، که هرگز بی اجازه ، دل برای کسی که دلش نمی خواد نسوزونی .... "

حیف که من فراموش کارم . . .

 

پی نوشت:

امروز روز بسیار فرخنده و مبارکیه....

انقدر مبارک ، که می گم ای کاش هیچ وخت شب از راه نرسه...

ای کاش!