از قضا سرکه انگبین صفرا فزود . . .

بچه ها من دهنم سرویس شد به زور آنتی پروکسی اومدم  اینجا تا خیلی سریع و بی مقدمه ، دو کلمه بنویسم و بعدشم بزنم به چاک! و می دونم اینکار باید بی نهایت سریع صورت بگیره، تا دردش کمتر باشه! چون اگه طول هم بکشه ممکنه دیگه دلم نیاد برم ازینجا ....

"من یه مدتی نمیام به این مکان"

به شخصه امیدوارم این مدت خیلی خیلی کوتاه باشه! و  زودتر بتونم برگردم!

 محیط اینجا فوق العاده بوده برام و هست از یه نظرهایی! آره، شاید چون به قول بعضی ها آدم این جور جاها عقده گشایی می کنه و حرفهایی که نمی تونه بیرون ازینجا بزنه رو خیلی راحت می زنه. خوب طبیعیه دیگه! خودمم دارم می گم، من بعضی از این حرف های رکیک (!) رو وقتی با خودم هم تنهام روم نمی شه بزنم، چه برسه توی جمع!!! خوب اگه غیر ازین بود، مگه اونجام خل بود که بیام اینجا رو بسازم و وقتم رو صرفش کنم و برام انقدر مهم باشه....!؟ ( لابد بود دیگه!) من که قبلا هم صادقانه گفته بودم! من سواد و مطالعه درست و حسابی که ندارم...! پس این وبلاگ صرفا واسه همین بود که چار کلوم بی غل و غش توش بنویسیم و حال کنیم به شخصه و جمع! باز هم تکرار می کنیم، این عبد ضعیف راقم السطور، ادعای کار جدی فرهنگی نداشته و نخواهد داشت هیچ موقع! (به جز یه دوره ای در کودکی و نوجوانی که آرزوش رو در سر می پروراندیم ...!)

حیف شد واقعا! نشد که بشه! به چند دلیل! که وقت و حوصله اش نیست الان بگم! شاید یه دلیلشم یه چیزی شبیه به این باشه! شایدم چیزهای دیگه! ولی خلاصه اونطور که می خواستم پیش نرفت لعنتی!

شایدم به سرم زد یه ساعت دیگه، فردایی،پس فردایی،  یه ماه، یه سال دیگه پاشدم اومدم همینجا! یا اصلا یه وبلاگ دیگه زدم و بی اونکه تند و تند قضاوت بشم، یکم چرت و پرت و مزخرف نوشتم اونجا!  اصلا کار من مشخص نیست! اصلا ما فروردینی ها هیچ چیمون عین آدم و  استیبل نیست که اینمون باشه! فعلا که می خوام به چار تا کار مهم ترم بپردازم! ولی حیف  . . .

خوب من دیگه زودتر برم !! بمونم کلی دردسر داره برام! ممکنه دیگه نرم! حالا هم چون ممکنه چن وختی نیام اینجا، یه چار پنج تا پی نوشت می ذارم براتون که عقده هام یکم خالی تر بشه! ( شاید نفهمیده باشین! ولی من همیشه عاشق پی نوشت ها بودم!)

پی نوشت اول: دوستان حقیقی من! بیاین همین الان یه ترتیبی بدیم که وقتی همو دیدیم، ترتیب همو ندیم! یعنی نپرسیم چی شد رفتی و چرا رفتی و گه خوردی رفتی...! حوصله حساب کشی ندارم! ایول! (ولی دلم برای دیدنتون در محیط واقعی چرندمون، یکمی تنگ شده! برگردین دیگه لامصبا! کدوم گوری رفتین هرکدوم!!؟ کیریستف کلمپ شدن واسه من!!)

پی نوشت دوم: اگه من امروز قید همه چیو می زدم، و به جای چارشنبه سوری، پامی شدم می رفتم ماهیگیری، یعنی از فردا ملت پشتم می گفتن طرف .... یا مثلا فلان چیز بوده؟!! کاش چارشنبه سوری فردا بود! اه!! اصلا کی گفته چارشنبه سوری رو سه شنبه ها بگیرن؟!!  واقعا که!!

پی نوشت سوم : دیروز از طریق یه دختربچه ۹ ساله کلی چیز تو وبلاگ نویسی یاد گرفتم! بهم یاد داد که عکس هم می شه گذاشت اینجا! خیلی دیر بهم گفت! ولی واسه عوض کردن فضا می خوام یه عکس از اون آبگیر خندان آرام که گاهی واسه ماهیگیری می ریم اونجا براتون بزارم! ماهیگیر گیمال!! تو همه ی عکس خوبا، توهم بودی!! ریدی به همه شون! دهنت سرویس! تو بقیه شونم که مال رودخونه و دریا بود، یه تعداد موجود ان ترکیب دیگه تو همه ی عکس ها وول می خوردن! انگشت شصت و وسطی هرکدومشونم یه جورایی تابلو بود تو عکس! مجبور شدم یه آشغالشو که تو و بقیه توشون نیستین بزارم! اه!

پی نوشت چهارم: ببین آدمیزاد جون! رفیق قدیمی! من همین الان نشستم کلی فکر کردم! دیدم تو اولین کسی - از بین تنها دو کس!!- بودی که آدرس وبلاگم رو خودم بهت دادم! تنها دوست حقیقی ام بودی که گذاشتمت تو وبلاگ دوستانم! و جزو سه نفر عزیزی که تاحالا تو مطالبم بهش لینک دادم!  حالا این درسته هر موقع که میایم خونه تون، تخم مرغ یخ زده بزاری جلومون؟!! نه خودت بگو دکتر! این درسته آخه؟! یعنی تو جلوی "دیف" هم همینو می ذاری؟ چی بگم که هر چی خوردیم، از رفیق خوردیم!!

پی نوشت پنجم: این وروجک بهم نگفته بود که باید اول عکسو یه جا آپلود کنم و بعدش می تونم بزارم اینجا! الان که رفتم عکس بیافزایم،دیدم اینطوریه! بعله ، چیز می خوریم!! اشکال نداره! درک! نشد هم نشد! به ... اسب حضرت عباس که نشد!

پی نوشت پنجم: یادم میاد اول پایان نامه ام، این شعر رو نوشته بودم:

"هست از پس پرده همه گفت و گوی من و تو . . . . چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!!"

 

عید آمد و ما لختیم . . .

پیش نوشت :  اولش یه متنی نوشتم که خیلی دوسش داشتم....!!! ولی قبل فرستادنش، کامم از رو تخت افتاد پایین و ریست شد!! منم حالشو نداشتم دوباره بنویسم و اینجوری خودمو توجیه کردم تا آروم بگیرم! :

" خوب همچینم بد نشد! آدم نبایست هرچی به مغزش می رسه رو اینجاهم بنویسه که! واقعا که مبتدی هستی تو پسر...!!!" / بعداینکه سوزش اش یکم کمتر شد ، راضی شدم که همین یه تیکه شعر رو از متن قبلی ام تو اینجا بنویسم، و تقدیمش کنم به ابوی گرامی که تا دم عید می شه ، از این سر تا اون سر خونه پر می کشن و این یه بیت رو انقدر می خونن تا همه از دستش سرسام بگیرن!

" عید آمد و ما لختیم . . .   ،   دیشب به بابام گفتیم . . . (و دوباره!!)  عید آمد و ما لختیم، دیشب...."

و جواب باباهه ی شعر فوق رو خودم به شخصه پس از تحقیقات بسیار در اینترنت یافتم!  :

" به چسم ، به نیم چسم!! .....  برای عیدت می چسم!! . .."

دیگه ادامه شو سانسور کردم به علت جواب های بی ادبانه باباهه خطاب به فرزندش که ادعای لختی می کرد!!

پی نوشت ۱: خدا کنه یکم مث قدیما بشه!  عید برام یه دنیا تازگی داشته باشه و حال و هوای اون روزهای کودکی دوباره برگرده به دلم....

پی نوشت ۲: این رو هم ، با اینکه خودم راضی نیستم ، ولی به اصرار یکی از دوستان (که نمی دونم چه کرمی داره که می گه آدرس وبلاگش رو لینک نکنم تو پستم !! D: ) اینجا مینویسم! این عین جمله ی ایشونه! " دوستان عزیز! ازین پس در کنار تماشای پست های این مرد از پرچین پریده ، از آرشیو کامنت های ایشان هم دیدن فرمائید! زیرا حاشیه ایست از متن زیباتر " /

ببین آخر عمری ما رو به چه کارهایی وا می داری رفیق!!!!

 

می کنم، می کنم، هر که برادرم ... !!

ما و  این دوستمون که الان مسافرته ، از دوران طفولیت یه رفیق عزیزی داشتیم، که به خاطر نوع شخصیتش، اصلا راه نداشت که باهاش بحثمون نشه یا سر به سر هم نذاریم! خیلی دوست داشتنی بود، ولی این تیپی بود دیگه! استعداد عجیبی داشت به جذب حداکثری کل کلهای پیرامون خودش!

خلاصه! این دوستمون اغلب وسط بحث هر موقع که می دید کم میاره جلومون ، یا نانچیکو می کشید برامون و یا مارو تهدید به تجاوووز و آزار و اذیت می کرد!! مثلا وقتی می دید جوابی نداره، حرصش در میومد و می گفت چیزم دهنت! یا می گیرم می...! یا می برمت مث سگ می....!! و ازین جور تهدیدات (که آخرشم هیچ غلطی نکرد و آرزو به دل بعضیا موند! )  هروخت کار به اینجا می کشید، ما و ذوستان دیگر، خوشحال می شدیم جون شما! نه که اونجامون می خارید و میل گ... شدن داشتیم!! ولی می فهمیدیم که طرف کم آورده که کارو به اینجا کشونده!....

آرزوهای کوچک من و "اون" یکی!

 

وقتی بعد سالها، یهو اتفاقی توی خیابون دیدیم همو، هردومون یکه خوردیم!  یکم چهره اش عوض شده بود، ولی هنوز همون اعتماد به نفس و خونسردی و لبخند آدم بزرگانه اش رو داشت! از وقتی دختربچه بود می شناختمش. مامانامون دوست هم بودن! ماهم هرازگاهی بازی می کردیم باهم. عشق دوچرخه سواری بود و منم به خاطر اون، دوچرخه ام همیشه تر و تمیز و دسمال کشیده بود و پر از زلمبو زیمبو و برچسب های تماشایی! واسه اینکه خوشش بیاد!  اینم بگما، از من دو سه سالی بزرگتر بود!! ولی انگار قد یه آدم چهل ساله می فهمید! من خودم بچه که بودم، کم مث آدم بزرگا نبود افکار و رفتارم، یادمه تو بچه ها به همه خط می دادم!! ولی جلوی این یکی، موش می شدم! اون می شد لیدر من و منم همیشه پی اش بودم! موهامو خیس می کردم تا صافتر و لخت تر به نظر بیان و سوار دوچرخه ام می شدم پی اش (حالا بماند که به خاطر طراحی کی..ی ساختمان سینوس و کسینوس و کتانژانت من ، همیشه ازین بابت با سینوزیت مزمن دست و پنجه نرم می کردم و فس فسم به راه بود!!) / خلاصه، تابستون بود و من و دوچرخه و موی خیس و  دنبال کوونش ازین کوچه تا اون کوچه مث سگ پا زدن (بی تربیتین به خدا اگه معنی این اصطلاح صادقانه ی منو هر جور دیگه تعبیر کنین! ) / به هر حال، یه سالی اونها یهو پاشدن رفتن یه شهر دیگه و سال به سال هم کمتر ازشون خبری بهم می رسید به شخصه... تا این که خیلی بزرگ شدم و اصلا یادم رفت همچین آدمی هم یه روزی بود و یه دوچرخه قرمز داشت و کلی ژورنال مد خوشگل براش می رسید از خارجه و باهم گاهی ورق می زدیمش و نگاه می کردیم و حرف می زدیم....

وقتی یهو تو خیابون دیدمش یکه خوردم! بعد سالها اومده بودن خونه ی دایی و خاله شون و قرار بود عید هم همینجا بمونن! همون لبخند عقل کلی رو لبش بود و بازم من جلوش سر به زیر بودم و متواضع! ازم پرسید بعد اینهمه سال چی کار می کنم؟!! منهم عین یه پسر بچه شدم و با ذوق و شوق و شادی براش تعریف کردم .... از این سالها، از تحصیلم، از کارایی که کردم، ازین که دیدی بلاخره رفتم میلان ، جایی که پاولو مالدینی – که از طریق کلکسیون پوست آدامس هام باهاش آشنا شده بودی - تو خیابوناش راه می رفت و از مغازه هاش خرید می کرد...؟!!! دیدی می گفتم دوس دارم درس بدم و لالای درس دادنم واسه بچه ها داستان تعریف کنم، دیدی گفتم از حسودیشون دیگه  به آلپاچینو اسکار نمی دن تا سالهای سال....؟ دیدی....؟؟ / هیچی نمی گفت و با لبخند فقط گوش می کرد.... تا اینکه بلاخره به حرف اومد و یهو با خنده اسمم رو صدا کرد! و من یهو خفه شدم! به خودم گفتم زیاده روی کردی! چه معنی داره واسش از سیر تاپیاز زندگیتو بگی آخه! بس که ذوق زده شده بودم،...، بعد اینهمه سال.... ، تازه اون از من همیشه بزرگتر بود.....

 

ساکت شدم و به لبش چشم دوختم تا ببینم چی می گه.... / پرسید : یادته بچه بودی می گفتی دوس داری بیست سالت که شد بابا بشی؟ تا وقتی سی سالت شد با بچه هات بری ماهیگیری، و وقتی چل سالت شد بشی بابابزرگ؟ هان، یادته؟!.... / - چی؟ من می گفتم اینهارو؟! آره خوب! شایدم می گفتم! بچه بودیم دیگه!  خوب نشد که بشه! یه چیزایی شد که نشد! بچگیه و هزار تا آرزوی چرت و پرت و ... /  -یادته من چی می گفتم اون موقع ها؟! / - ها؟! آره فکر کنم! می خندیدی به من و می گفتی نمی خوای تا چهل سالت بشه ازدواج کنی...! می گفتی بچه چیه، ازدواج چیه، گور بابای شوهر...!! می خواستی بشی... هوممممم یادم نیست می خواستی چی کاره بشی...!  ولی راستی! می خواستی دنیا رو بگردی، بگو ببینم کجاها رفتی....؟؟؟ (: /

شاید  اولین بار بود که لبخند همیشگی رو روی لبهاش ندیدم!  |:  نذاشت حرفم تموم شه!

-         حالا من یه دختر پنج ساله ی خوشگل دارم که اسمش هم .... هست!  در حالی که فقط .... سالمه! . . . .

هاج و واج نگاش کردم! نه واسه اینکه یه دختر پنج ساله ی خوشگل داشت! واسه اینکه چشماش خیلی غمگین بود! . . . . . . . . . . لعنتی!!... حالا که خوب نگاه می کنم، طفلکی خیلی هم از من بزرگتر نبود هیچوقت!  ):

 

پی نوشت : دلم راضی نبود که اینها رو اینجا بنویسم . . . . شاید چون میلان داشت جر می خورد جلوی ان چستر و اعصابم شخمی بود، به "الچرند" پناه آوردم تا سرمو گرم کنم . . .

اینقدر برقصین ، تا من پاره شم!!

این پست رو خطاب به خانوم های عزیزی که علاقه مفرط به رقص و رقاصی دارن می نویسم! پست که چه عرض کنم! یه خواهشه! یه عجز و لابه هست! اصلا درد نامه هست! زخم نامه هست! دو سه روزه که تب دارم و سرمم درد می کنه و رو تخت افتادم! اونوخت پشت خونه ی ما چند تا دختر خانوم باذوق و دل خجسته می زیند که اطاقشون مشرف به اطاق منه و روزی سه چهار ساعت بی وقفه با صدای گوش کر کنی آهنگ می ذارن و باهاش تمرین رقص می کنن! تا اینجاش خیلی هم عالیه و استقبال هم می کنم! چه قد خوب! چه قد خوب!  ولی مشکل ازینجا شروع می شه که دقیقا یه آهنگ مشخصی رو می ذارن و بی انصافا چهار پنج ساعت متوالی باهاش می رقصن! یعنی رقاص دیسکو اینقدر تمرین نمی کنه که شما می کنین! (بیا باز اول بعد از ظهر شد و شروع کردن! " تو از چرخش یک رنگ..." ! ای مادرت رو اهن اهن جناب بیژن مرتضوی! اینم آهنگ بود ساختی و مارو آلاخون بالاخون کردی!؟!) آخه دلم می خواد سرمو بندازم بیرون و بگم آخه دختران دم بخت گلم! پاره نمی شین شما بس که یه آهنگ تکراری گوش می دین!!! یکم تنوع هم بد نیست همچین! آخه اینم شد آهنگ!!؟ تو از چرخش یک چرخ...!! بابا جر دادین منو!! به فکر خودتون نیستین به فکر من باشین لااقل! خودم واسه اینهمه رو تخت خوابیدن زخم بستر دارم، حالا زخم مرقد هم بهش اضافه شده! خداییش رحم کنین! ( پیرمرد خودتی! باید بنشونمت رو تختم تا بفهمی چه لذتی داره وقتی یه نصف روز تمام یه آهنگو مجبوری گوش کنی!...)

الانم با چهره ی گلگون شده از تبم اومدم به عنوان یه سری هزیون به شما بگم : "از ما که گذشت، لااقل شما که هوس کردین به صورت گنگ بنگی با هم برقصین، در نوع موزیکتون یکم تنوع بدین تا کسی زخمی نشه!! " با تشکر فراوان!

پی نوشت ۱: نمی دونم مادر بیژن مرتضوی زنده هست یا از دنیا رفته! ولی امیدوارم من رو ببخشه! چون این دو روز مادرش از دست من آرامش نداشت!!

پی نوشت ۲: سرماخوردگی برای من همچینم بد نیست! چون لااقل صدام آلپاچینویی می شه و حال می کنم وقتی خودم حرف می زنم!!! D:

پی نوشت ۳: باز از اول گذاشتنش . . . ):  بازم افتادن تو لوپ مثبت! " تو از چرخش یک زخم . . ." . . . . خدایا به خیر بگذرون! ):

در دانشگاه (گفتار دوم: شما گاوتر از منین ، یا من خرتر از شما!)

گاهی فکرمی کنم یه گونی پهن گاو جای مغز ریختن تو کله ی این زبون نفهم ها! یعنی نمی فهمن رسما! منم چه حوصله ای دارم سر کلاس، هزار بار براشون توضیح می دم تا بفهمن، ولی وقتی ازشون می پرسم فهمیدین یا نه، عین یه گله گوسفند زل می زنن تو چشمام و هیچی نمی گن!  لام تا کام! باز گوسفند یه بع بعی می کنه ولی اینها انگار داری با جرز دیوار صحبت می کنی!! آخه ... تو چشمتون! به چی زل زدین! جواب منو بدین! فهمیدین یا نه!!!؟

حالا شما به من بگو عقده ای!! بگو ...!!  بابا ما خودمونم هیچ گهی نبودیم، قبول!! ولی باز تو کلاس که می نشستیم، اینقدر هم دگم و منفعل نبودیم! یه انگولکی می کردیم، سیخونکی می زدیم، می گفتیم، می خندیدیم، گاهیم جواب استاد رو می دادیم!!  ولی اینها خود خود گاون!! اصلا ساعت این کلاس کلا چرند ترین ساعت ممکنه!  درست بعد نهار!  همه یا تو چرتن یا خمارن و درحال خمیازه کشیدن و عاروق زدن! منم نمی دونم چه کوفتی تو غذای این بلغمی ها می ریزن که یارو رسما دیسکو راه انداخته تو کلاس!  اوپس اوپس می کنه واسه من، کره خر! خوب بی پدر ، این چه معده ایه آخه تو داری!! ما که پزشک نیستیم، ولی انقدر سرمون می شه که آدمی که پنج ثانیه یه بار بخار معده تولید می کنه و فضا رو عطرآگین می کنه، خوب این آدم بیماره دیگه!! به زبان ساده تر(!) معدش پوسیده هست! ببخشید حالتون رو بهم زدم! ولی جدا کفرم درومد دیروز از دست اینها!

حالا با کلاس ترین شون تو کلاس یه دختره هست که دست به سینه می شینه کنار پنجره و در حال آدامس جویدن به دوردستها خیره می شه! اصلا کل کلاس به شخم چپش هم نیست! بارها شده صداش کردم، بچه ها بهش خندیدن ، ولی کم کم داره بهش حسودیم می شه، چون اصلا حواسش این دورو برا نیست! برام جالب شده که در این افق دور، پشت این پنجره ها ، به چی می نگره!! آخه چی براش انقدر جذابه که حتی متوجه نمی شه که آدامسشو به اندازه قطر کله اش باد کرده و وقتی که بادکنکش می ترکه، می چسبه به نوک دماغش و  آویزون می شه تا لبش! اصلا به شخمش نیست دنیا! گور بابای دنیا رو کرده وقتی آدامسشو با لذت می جوه انگار یه اارگاااسم روحی کامل رو تجربه می کنه!

دیگه امروز منهم خسته شدم ازین خمودی و  خرفتی شون! من احمق رو بگو واسه این بچه موشها ویدئو پروجکتوری راه انداختم و تشکیلاتی و ....!! باور کن به جای این دری وری ها اگه فیلم پووورنووو براشون پخش می کردم بیشتر دل می بستن به کلاسم!  آخرش گفتم خیلی خوب بابا! یه تمرین می دم بهتون خودتون بشینین پیاده سازیش کنین!! منهم به کارم می رسم!

تمرینه رو دادم و اونوخت خودم مشغول ور رفتن با لپ تاپم شدم! فکری به سرم زد! گفتم از این فرصت استفاده کنم و عکس های موبایلمو با بلوتوث بریزم تو لپ تاپ. شروع کردم به کپی عکسهای یکی دو ماه اخیر! همه جورعکس توشون بود و منهم سرگرم کارم بودم...

تا اینکه دیدم بچه ها ریز ریز می خندن و باهم پچ پچ می کنن! پیش خودم گفتم لابد یکی شون گوزیده تو کلاس یا یه گه دیگه خورده که اینطور ولوله افتاده بینشون! اهمیتی ندادم و سرم رو هم بلند نکردم! ولی دیدم نه! خنده و پچ پچ همچنان ادامه داره! کنجکاو شدم ببینم چی باعث شده کک تو تنبون این جونورا بیفته! سرم رو بلند کردم و گفتم:" چی شده!!؟ به ما هم بگین بخندیم خوب!!"  ناکس ها گفتن "هیچی نشده استاد، ببخشین!" و مثلا مشغول کارشون شدن!! سرمو که انداختم رو لپ تاپ دیدم باز ریز ریز خنده هاشون شروع شد و این بار دیگه داره شدت می گیره و به قاه قاه تبدیل می شه! با عصبانیت سرم رو بلند کرم و تا خواستم بپرسم چه مرگتونه ، یکی از پسرها پرسید: " استاد، عروسی خوش گذشت؟!! D:"  و همه زدن زیر خنده!! o: /   رد نگاهشونو گرفتم! سرم رو برگردوندم و دیدم ای دل غافل! لعنت بر شیطون!!  من خر یادم رفته بودکه کابل ویدئو پرجکتور رو از لپ تاپم قطع کنم!  ): / یعنی همه ی همه شو دیدین؟!  ):  /تو دلم گفتم بر پدرتون لعنت توله سگها! حالا وعده ما، من و شما و آخر ترم!

پی نوشت 1: هلندی سرگردان!  امسال رو اینجا بمان! D:  (یعنی اگه ببندی، می بندم!!  (; حالا خودت می دونی دیگه!!)

پی نوشت 2: بادبادک باز عزیزم (:  دیروز یه تجربه ی فوق العاده خوب بود که مدیون توام (:  کاش تا صبح می زدیم و می خوندیم و اون خوشگله برامون باله می رقصید! (: بازم ممنون...

پی نوشت ۳: اه اه اه٬ باز دیرم داره می شه! ساعت نه شد! بایست برم سر کلاس! خدا میدونه امروز چه ماجراهایی با این بلغمی ها داشته باشیم!

برگی از دفتر خاطرات (15 اسفند پنج سال پیش)

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong

I'm a man , of too many faces
The mask I wear is not one

Those who speak , know nothing
And find out to their cost

Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

 

پی نوشت : واقعا خوشحالم که دلمشغولیام چندین برابر بزرگتر شده!!

از ایده آلیسم تا رئالیسم، یا از  .... تا تخماتیکیسم!!

صبح که تو باغچه می چریدم، یاد یه سری از آرزوهای بچگیم افتادم! ببینین چقدر فرق کردم!!:

آرزوی من در پنج سالگی: تو یه جزیره ای زندگی کنم که توش از آدمیزاد و هرموجود دوپایی خبری نباشه! با همه ی حیوانات جنگلش دوس باشم و با هم حرف بزنیم، با یه ببر راه راه خوشگل که هوامو داشته باشه هرموقع کسی خواست بهم زور بگه، یه خرس گنده سیاه و پشمالو و کودن که آغوش گرم و نرمش بهترین پناه واسه خوابیدنم باشه، و حتی یه کروکودیل گنده بک مغرور، واسه هروقت که می خوام از رودخونه رد شم! آخه روم به دیفال، من از آبهای مواج می ترسم!!

در هفت سالگی: خوب حالا همچینم واجب نیست که با همه ی حیوونا دوس شم! اصلا مگه می شه!؟ حالا به فرض بتونم با یه گربه سان (ببر و پلنگ) یا یه سگ سان (خرس گنده هه) رفیق بشم، ولی با یه کروکودیل مغز فندقی مگه می شه دوس شد!؟ نه که نمی شه!

در ده سالگی: بابا اصلا من می گم تو همون جزیره هه باشم، ولی فقط خودمو یه سگ با وفا! نمی شه به هر کسی و هر جونوری اعتماد کرد و باهاش زندگی کرد! بایست حواسم باشه به هر جونوری که از راه می رسه اعتماد نکنم! تازه می گن آقا خرسه همچین تربیت اخلاقی درستی هم نداره !!

در دوازده سالگی: آخه تو یه جزیره تک و تنها با یه سگ؟! عقلم پاره سنگ برداشته مگه؟! خوب یه دختر همسن و سال خودمم باهام باشه تا احساس تنهایی نکنم! با یه سگ که نمی شه  . . . .

ادامه نوشته

امپراطوری از نوع ماهواره ایش!

یک قرن بعد ، در چنین روزی، در کتاب تاریخ معاصر ایران خواهید خواند:

" پنج اتفاق بسیار بزرگ در دوران معاصرکه تاثیرات بسیار شگرف و گسترده ای بر زندگی مردم ایران گذاشته است از قرار زیر می باشند:

1-      انقلاب مشروطه

2-      انقلاب اسلامی

3-      تاسیس بلاگفا

4-      آغاز به کار شبکه ماهواره ای فارسی وان

5-      فتح تهران به وسیله هواداران خشمگین تیم تراکتورسازی تبریز!

 

پی نوشت مهم!: خیلی زور زدم که بلاخره تو یه پست حرف بدی نزنم، فحش ندم و نامی از اعضای متبرکه بدن نیارم به اصرار دوستان!!!  آخیش موفق شدم بلاخره! آره دوستان، شدن می شه! این نشون می ده که خواستن توانستن هست! ولی به جون شما دهنم  گایدنس اسکول  شد درین راه!! خدا از من قبول کنه این پست رو!

آقاجون؟ صدامو می شنوین؟

تق تق تق تق! حاج آقا؟ آقاجون؟! صدامو می شنوی؟ آقاجون کجایی؟ اصلا منو میبینی؟ اومدم پیشت ها! دلم گرفته! اومدم حالتو بپرسم و برم .

امروز ناغافل از جلوی خونه قدیمی تون رد شدم! یهو یادتونو کردم آقاجون! یادتونه چقدر بهتون گفتیم (منکه به شخصه اون موقع در حد یه نطفه مطرح بودم! منظوراز ما بزرگترهای ماست!) که اون خونه قدیمی رو بفروش، همونجا یه آپارتمان چن طبقه نوساز می سازیم برات، حالشو ببر این آخر عمری و اینقده خودت رو اذیت نکن!؟ هان؟! یادته؟! گفتیم بشین اجارشو بزار جیبت و آخر عمری صبح خروس خون پا نشو بری سر اون مغازه فکسّنی!  همش پاتو تو یه کفش می کردی و می گفتی: - " نه اصلش به کل مخالفم با این طرحتون!!! آخه تو این کوچه تنگ و تاریک، پُرگاز (منظور همون کامیونتهای فورد گازه!) چی جوری بیاد که اُجُر (ojor) بیاره دیفال (=دیوار) بره بالا! حالیتونم نمی شه ، وَچه وَچه حرف می زنین شماها!" / همه اش می ترسیدی آخر عمری آواره ات کنیم، نه؟!

حالا کجایی که ببینی فورد گاز که خوبه، با هواپیما مصالح میارن اونجا!! کجایی ببینی چه قصر واتینگهامی دارن می سازن تو همون کوچه تنگ و تاریک !! کاش بوی تو رو نمی داد و پس از رفتنت مفت و مسلم نمی دادیمش آقاجون! . . .

تق تق تق تق! آقاجون اصلا کجایی تو!؟ چرا جوابی بهم نمی دی!!؟ نکنه با حوریان بهشتی محشوری الان و وقتشو نداری!!؟ (نه بابا! شما هم مث ما این کاره نبودی هیچ موقع!) خلاصه که ببین ماهم به یادت هستیم! انقدر نگو بی معرفتیم ما! راستی آقاجون! ما همه امروز بزرگ شدیم و دکتر و مهندس شدیم ، ولی هنوز نفهمیدیم که تو چطور می تونستی با یک عدد کلک روسی (kolk = همون کلت کمری!) ، ده تا روس رو به رگبار ببندی!!!  . . . . آقاجون،آخرش اینکه،  دوست داریم!

می خوام برم کوه، مث سگ یخ بزنم!

حالا کی گفته همه پستها بایستی طنزآلود باشه، یا توش صد تا پند  وول بخوره!؟ اصلا همین الان شق کردم بیام یکم غر بزنم به حال خودم! خیلی بی حوصله ام از صبح! شایدم از دیشب! نمی دونمم چه مرگمه (گه می خورم! خوب می دونم چمه! ولی خودمو میزنم به خریت و نادانی!!) /

 بچه ها می گن بریم کوه! چند روزی قراره ورسک بمونیم! خیلی پایه ام! چون میدونم خوش می گذره و ازین حال و هوا هم درمیام! ولی دودلم! کلی کار نکرده دارم (کار نکرده در اینجا یعنی همان کوون گشادی مفرط!) هرچی ام بهانه می آرم که نیام، راه نداره! می گم : این روزها هوا اونجاش خله! یهو باز کولاک می شه و اون بالا یخ می بندیم ها! میگن : اشکال نداره! می گوزی یخت وا می شه!/ می گم حالا اومدیمو گوزیدیم یخمون وا نشد! بعدش چی!؟ میگن : تو چیکار داری!؟ گرمت می کنیم! اونش با ما! /  خوب من این جمله ی "گرمت می کنیم" رو خیلی دوست دارم! پس لاجرم قراره خوش بگذره حتما!

حالا همچین بدم نمی شه یخ بزنیم اون بالا! یخ بزنیم عین سگ! اول از همه هم مخ آدم منجمد بشه! چون اگه مخت همون اول منجمد نشه، ممکنه به صرافت بیفتی و همه کاری بگنی تا نذاری یخ بزنی، بس که محافظه کارانه دوس داری زنده بمونی! نمی دونم . . . ،

حالا از صبح می خوام به بچه ها بفهمونم من رو مود نیستم، کلاس تعطیل، ولی نمی فهمن ک..خل ها! می گم: بچه ها، خسته به نظر میاین اول صبحی! / -نه استاد خسته نیستیم/ - چرا ، به نظر خسته میاین! /-نه ممنون استاد خسته نیستیم/ - پس این چرا خمیازه کشید؟! / -نمی دونیم استاد، ما خسته نیستیم/ دیوثا! خسته این! خودتون حالیتون نیس!/ -نه استاد خسته نیستیم / - مادرش فلان کاره هست هرکی بگه خسته نیست!!! / - مادرمون شاید خسته شده باشه، ولی نه استاد خسته نیستیم ما/ ..... /   - هوووف!!  ):  فکر کنم حق با شما باشه! پس به احترام روز مهندس، بهتون حال میدم و کلاسها رو زود تموم می کنیم!! /  این پدرسگ ها، روز عادی اش کوون آدم رو با این جمله ی جنده شده ی " استاد خسته نباشین!" زخم می کنن! حالا یه روز ما می خوایم بپیچونیم، واسه ما سوسه میان، عمه ننه ها!

خلاصه که اگه رفتم و یخ نزدم اون بالا، همو می بینیم به زودی!

پی نوشت ۱: الان که متن رونگاه کردم به خودسانسوری اتوماتیکم صدبار احسنت گفتم! یهو حرف تو حرف شد و کوه و دانشگاه اومد وسط، تا حرف اضافی نزنم یه موقع!

پی نوشت ۲: همسفران من، لیوبی، شانگ فی، و توی چلغوز!! در نبود من مواظب کشتی باشین تا به گل نشینه! نیام ببینم کشتی رو به گا دادین! موفق باشین!

پس نوشت: خوب بنده از کوه بازگشتم به سلامت! جای شما خالی، فوق العاد گذشت! البته باید تاکید کنم که بیشتر از خطر "سرمازدگی" احتمال "خرس گزیدگی"می رفت که خوشبختانه و با درایت دوستی مجرب این واقعه به خیر گذشت!! در خاتمه به یاد داشته باشید، از آنجایی که فعل "گوزیدن" هرگز راهکار مناسبی برای دفع این گونه خطرات نبوده و نخواهد بود (فکرشو بکنین آقا خرسه هم واره کل گوزیدن با ما می شد! چه بلائی به سرمون می اومد!!) ، سعی کنید هرگز در مسیر دهان یه خرس گرسنه آنهم در فصل قعطی زمستان قرار نگیرید!!

مسموم !!

محیط بیمارستان و اون رایحه مطبوع و دلنشین اش به اندازه کافی روح و روان آدمی مث من رو به وجد میاره و محظوظ می کنه! حالا فکرشو بکنین که تو این گیر و واگیر، یه مریض اورژانسی در حال مرگ رو بدو بدو با برانکارد می آرن تو بخش تا ببرن ترتیبشو بدن پشت درهای بسته! ( منظورم اینه که خوب کنندش!) همراه این دخترخانوم بیهوش یه زن میانسال بدلباس ( ازونها که معلومه در طی چند ثانیه یه پتو ملافه دورخودشون پیچیده ) هم بود که همراه جسد می دوید و گریه و شیون و زاری که دخترم بیدار شو! دخترم من و پدرت گه خوردیم ! تو برگرد پیش ما، من قول میدم طلاقتو ازین پدرسگ مادر.. بگیرم.. دخترم پاشو ... ای خدااا....

خلاصه دل آدم قیژ می رفت به خدا ازین بساطی که به راه افتاده بود  طفلک مادره پشت در اطاق شستشوی معده (!) موند و همینجور گریه و زاری و فریاد و دعا . . . ! معلوم شد دخترک بچه سال رو به زور دادن به یه مرتیکه نسناس معتاد به نام "خسرو" (شرمنده! به دلیل مسائل اخلاقی از بردن نام حقیقی افراد معذور و به سبک سریالهای ایرانی مجبورم از اینگونه نام های غربی و مبتذل استفاده کنم!) و دختره طفل معصوم هم با ۴۰ تا قرص نمی دونم چیچی خود کشی کرده و الان هم از مسمومیت حاد در حال مرگه!

سرتون رو درد نیارم! بساطی بود که بیا و ببین!!! هم دلمون سوخت ، هم خندیدیم ....

در دانشگاه (گفتار اول: دیوث! پدرم درومد!)

بابا تورو خدا به گنده گوزیام نگاه نکنین! به خدا منم دائرة المعارف نیستم ( عجب لغت شاخیه! از کمر افتادم موقع تایپ کردنش!) چه گیری افتادیما! تقصیر خودمه! گذاشتم سوارم بشن و هرچی هندونه زیر بقلم و بادمجون و خیار جای دیگم گذاشتن صدام در نیومد!! از هر گرایش و رشته ای درس بار من کردن این ترم!  الکترونیک، مخابرات، قدرت، کنترل، دیوایس، ...! ولی سوء استفاده جنسی هم حدی داره!! دیگه امروز صدام در اومد!

صبح خدمت رئیس دانشکده رفتم و دیدم یهو به سمتم خیز برداشتن که : - به به به به .... جناب دکتر عزیز و دوست داشتنی من!! ( یه بیا بغل بابا کم داشت فقط!! کلا ایشون همیشه به بنده لطف زایدالوصفی داشتن و دارن !! ولی این دفعه  همه جوره اغراق نمودن دیگه! خدا می دونست چه نقشه ای واسه ما چیده بود!!) / ... آقا ما نمی بینیمت زود به زود دلمون براتون تنگ می شه!!! ( چیه!؟ کونم گِردِه؟ یا تیپ و قیافم به دلقک های ک...خل شبیهه ، دیییوث!!؟ ) / بعدش کله رو عین گربه ای که تو کیسه زباله پی خوردنی می گرده فرو برد تو یه سری لیست و زونکن وپرونده و ادامه داد :  - عزیز، شما دروس "اسمبلی و فرترن" هم می تونی بدی؟!! / نفس عمیقی کشیدم! این بار دیگه عزممو جزم کردمو قاطعانه فریاد زدم : نع!!! حرفشم نزنین دیگه!! / ترسید!/ به جون شما اگه می گفتم آره، پدرسگ دفعه بعد می پرسید: "عزیز شما کون هم می تونی بدی؟!" / به جون شما می گفت!!

پی نوشت: خوب گه می خوری وقتی مستی رزومه می نویسی!!!