محیط بیمارستان و اون رایحه مطبوع و دلنشین اش به اندازه کافی روح و روان آدمی مث من رو به وجد میاره و محظوظ می کنه! حالا فکرشو بکنین که تو این گیر و واگیر، یه مریض اورژانسی در حال مرگ رو بدو بدو با برانکارد می آرن تو بخش تا ببرن ترتیبشو بدن پشت درهای بسته! ( منظورم اینه که خوب کنندش!) همراه این دخترخانوم بیهوش یه زن میانسال بدلباس ( ازونها که معلومه در طی چند ثانیه یه پتو ملافه دورخودشون پیچیده ) هم بود که همراه جسد می دوید و گریه و شیون و زاری که دخترم بیدار شو! دخترم من و پدرت گه خوردیم ! تو برگرد پیش ما، من قول میدم طلاقتو ازین پدرسگ مادر.. بگیرم.. دخترم پاشو ... ای خدااا....

خلاصه دل آدم قیژ می رفت به خدا ازین بساطی که به راه افتاده بود  طفلک مادره پشت در اطاق شستشوی معده (!) موند و همینجور گریه و زاری و فریاد و دعا . . . ! معلوم شد دخترک بچه سال رو به زور دادن به یه مرتیکه نسناس معتاد به نام "خسرو" (شرمنده! به دلیل مسائل اخلاقی از بردن نام حقیقی افراد معذور و به سبک سریالهای ایرانی مجبورم از اینگونه نام های غربی و مبتذل استفاده کنم!) و دختره طفل معصوم هم با ۴۰ تا قرص نمی دونم چیچی خود کشی کرده و الان هم از مسمومیت حاد در حال مرگه!

سرتون رو درد نیارم! بساطی بود که بیا و ببین!!! هم دلمون سوخت ، هم خندیدیم ....