اندر توافقات مردیکه با خدا !!
می گن یه روز یه چوپانی ، وسط یه دشت سرسبز گله گوسفنداشو گذاشته بود به حال خودش تا چرا کنن و خودش رفته بود بالای درختِ گردو تا گردو بچینه و کوفت کنه! یهو باد شدیدی وزیدن گرفت و تبدیل شد به طوفانی سخت! طوری که درخت به اینور و اونور کج می شد و چوپان نگونبخت ، از بیم مرگ دودستی تمبانش و تنه ی درخت رو چسبیده بود و زیر لب دعا می خواند! در همون گیر و دار ، از دوردست ضریح امامزاده ای به نظر چوپان آمد و با تضرع و زاری بانگ برآورد: - یا امامزاده!! ): تو به من نیکی کن و شفاعت من رو بکن و زندگی ام رو نجات بده! من قول می دم اگر زنده از درخت پایین آمدم ، همه ی این گله رو وقف تو کنم.... / اندکی بعد ، از شدت طوفان کم شد و چوپان لرزان لرزان یه قدم پایین تر آمد! / رو کرد به امامزاده و با چشمانی نگران و با درماندگی گفت: - یا امامزاده! ): تو خویش می دانی که همه ی رزق و روزی عیال و اولاد من ، از همین گوسفندانست! پس بگذار من نصف از آنها رو برای خود نگه دارم ، و نصفشان را به تو ببخشم!! / طوفان به باد تبدیل شد و چوپان پاشو گذاشت روی نزدیکترین شاخه به زمین و گفت: - یا امامزاده! ): آخر این گوسفندان چه به کار تو و بارگاهت میایند !؟ ): به من اجازه بده تا گوسفندانم رو برای خود نگه دارم و در عوض از پشم و کشک اونها در راه تو انفاق کنم..../ و در این زمان ، وزش باد به یک نسیم لذتبخش تبدیل شده بود دیگه و چوپان ما پاش رو گذاشت روی زمین سفت ، با دست کپل هاشو از گرد و خاک پاک کرد ، با سرفه گلویی صاف کرد ، روشو کرد سمت امامزاده و گفت: - امامزاده جان!! کشک ِ چی ؟ پشم ِ چی !! حالا من هول برم داشت و اون بالا از ترس جون یه چیزی گفتم! تو چرا طمع کردی و جدی گرفتی!!!؟
حالا شده ماجرای ما !! یه مدتی پیش ، مشکل بزرگی پیش اومده بود که من از روی درماندگی و بیچارگی رو سوی خدا کردم و گفتم: - خدایا خداوندا! اگه کمکی کنی و این مشکل به خوبی و خوشی حل بشه ، قول می دم که زندگی ام رو ازین رو به اون رو تغییر بدم و یه جور دیگه ای زندگی کنم که تو می خوای . . . ( البته همون موقع هم فهمیدم که گنده گوزی کردم و سریع اصلاح کردم!) : - نه گه خوردم! گه خوردم! همه ی زندگیمو که نه! ولی یک ماه تمام ، جوری زندگی می کنم که تو می خوای !! باشه؟
جوابی نداد! ولی چند روز بعد ، آن مشکل بزرگ به خوشی حل شد و من خوشحال و خندون قدم در راه اجرای قولم گذاشتم ، تا هم شکر لطفش رو به جای بیارم و هم این بهانه ای بشه برای آشتی با خدا ، بعد از خدا سال!!
البته از همون اولش فهمیدم که قدم در راه سخت و دشواری گذاشتم!! برای همین سریعا به استیصال افتادم که : آیا زمان فرجه ی یک ماهه رو ، بایستی از زمانی که با خدا قول و قرار انجام این توافق رو گذاشتم حساب کنم ، یا از زمانی که خدا مشکل من رو حل کرد و ملزم به تغییر زندگی ام شدم؟؟ / خیلی به این سوال فکر کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که : هیچ کدام!! بایستی از همون زمانی کرونومتر این یک ماه رو صفر می کردم که اصلا خودِ مشکل به وجود آمده بود!! یعنی از همون وقت!! / خوب اینجوری کمی از نگرانی ام کاسته شد و امیدوار به پایان رسوندن این دوره ، ادامه دادم....
کمی گذشت و دیدم نه!! خیلی سخته!! کم کم سعی کردم دوباره فکر کنم و ببینم آیا واقعا من قول یک ماهه به خدا داده بودم ، یا مدت زمان کمتری؟ / کمی بیشتر که به مغزم فشار آوردم ، یادم اومد که من قول یک ماه رو نداده بودم از اول! گفته بودم یه هفته! یا حداکثر دو هفته!! پس برای اینکه دست بالا رو هم حساب کرده باشم ، روی همون دو هفته با خدا کنار اومدم و توافق دوباره کردم!!
ولی هرچه که می گذشت ازین روزهای سخت ، یه چیزی ذهن من رو آزار می داد! و اون این بود که : آیا واقعا این طور زندگی کردن درسته؟ آیا این همون چیزیه که خدای بزرگ و مهربان می خواد و از ما انتظار داره؟!!!! از کجا معلوم که روح خدا الان در آرامش باشه ازین کارم!!؟ اصلا مگر نه اینکه : " خدا دوست دارد ، لبی که ببوسد ... نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد....!!!" / پس شاید این کار من درست نباشه اصلا و باید برگردم به همون زندگی که داشتم ....
خلاصه یه روز دیگه طاقتم تموم شد و یهو دامن از کف برفت عنان اختیار از دست دادم و همچین برگشتم به همان زندگی ِ سگی پیشین که تو گویی نه فقط به اندازه ی 180 درجه ، بلکه به مثابه یک فرفره ی دوّار ، دور محور زندگی خوب و بد (!) چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم !!!
در همان وضعیتِ حرکت انتقالی از خوب ِ خوب ، به بد ِ بد (!!) ، رو کردم به آسمان و گفتم : - خدا جان! عزیز من! قشنگ من!! خودت که وضعیت من رو دیدی!! دیدی که تو اون استیصال و ناراحتی و درماندگی ، یه قولی بهت دادم! که نشد انجامش بدم!! حالا ما یه چیزی گفتیم ، تو چرا حرفمو باور کردی!! تو که می شناختی منو! یهو جوگیر شدی گوش کردی به من! / چه کشکی ، چه پشمی . . . ؟؟؟
بعد دیدم این نوع مکالمه با خدا ، هم یکم خطرناکه و هم شدیدا بوی لاش بازی و حقه بازی ازش متصاعد شده ، طوری که حرص هر بیننده و شنونده ای رو هم در میاره!! چبه برسه به خدا!! پس سعی کردم از در منطق و فلسفه و عرفان وارد شم !!!
- اصلا اون حرفهایی که الان گفتم رو نشنیده بگیر! خوب!!؟ بیا اینجوری به قضیه نگاه کن که تو خدایی و منم نا سلامتی انسان!! تو عاری از خطا و گناهی و من واجب الخطا !! اصلا من خیرم و تو شر... ببخشید! غلط کردم! من شر هستم و تو خیر! اسممون که رومونه! اگه یه روزی از من خوبی برسه و از تو بدی ، اون موقع هست که باید تعجب کرد!! وگرنه من ساخته شدم تا شر برسونم و تو ذات وجودت بر خیره و خوبی ... پس من به وجود آمده ام تا ...
ناگهان برای اولین بار از آسمان بانگ برآمد که :
- اه حال مرا به هم زدی!! دهانت را ببند مردیکه ی سست عنصر بدبخت!! باید همان موقع حدس می زدم که تو آدم بشو نخواهی بود و هرگز عوض نخواهی شد!! باید می دانستم که تو حرفت از دهانت خارج نمی شود!! برو به همان زندگی سگی ات ادامه بده ، تا من باشم که دفعه ی دیگر بدانم که توبه ی گرگ مرگ است!!!
- خوب چرا عصبانی می شی!!؟ تازه شدیم مساوی!!!
پی نوشت : من دو بار در کل زندگی ام شدیدا جوگیر شدم و به این قضیه ایمان آوردم که توافق کردن و داشتن لابی با خداوند مهربان ، بسیار باصرفه تر است از اتکا و لابی با خلق مکّار او ! جای شما خالی ، هر دو بار هم یه جورایی احساس کردم کلاه گشادی به سرم رفت!! امیدوارم این بار هم که شدیدا به او دل بسته ام و باز هم نگاه ام به دستان اوست ، نه به دستان خلق مکار و بی فکر و بی احساسش ، سرم کلاه گشادی نرود! یا اگر هم رفت ، حالا حالا ها متوجه اش نشم!! باشه برای دنیاهای بعدی!! شاید!!
پی نوشت دو : دوست عزیزم (: می خواستم بهت بگم:
- که می شه همه چی عوض شه! چون منفی در منفی ، همیشه ی خدا ، مثبته !!!