مردی که لای در رید!

مردی که نکرد!

تو ایتالیا یه پسر حدودا بیست ساله خوشتیپ و لَوَندی بود که نمی دونم یه چیزی انگار از ما دیده بود ( بابا به خدا همین رفتار توی ایران ارزش محسوب می شه و اگه جز این باشی می برنت چوب تو آستینت می کنن!) که فکر می کرد ما هم عین خودش " گی " تشریف داریم! (عزیزم، گی به معنای گُه نه! گِی به معنای همون چیزی که خودت می دونی!!) خلاصه هرچی تلاش مزبوحانه کردیم بهش بفهمونیم که ما اینکاره نیستیم و اینقدر به ما نچسبه ، ول کن معامله (!) نبود که نبود!! هی عِشوه شُتری میومد واسه آدم و لَوَندی میکرد! (تکرار می کنم! از "اون جهت" پایه بود! نه از "این جهت"! بی ادب، منو اینجوری شناختی!؟!) /  می خواستم بش بگم آخه پسر خوب، ما از نوع ایرونیش هستیم! یعنی اگه یه موقع بند شادُروان گسست از هم و دامن از کف برفت، تو اون جنگل مولا رو ببینی که خوف برت می داره و می گُرخی می زنی به چاک! برو با دم شیر بازی نکن! ولی هم روم نمی شد بگم، هم اینکه بلد نبودم معنی بعضی کلمات رو! به فرض هم که اون اینگیلیسی حالیش می شد (که تو این مملکت اسپاگتی، قد خر هم انگلیسی سرشون نمی شه!) ، خوب حالا من چه طوری منظورم رو درست و بی اونکه بهش بر بخوره بهش می فهموندم!؟! حتی معادل انگلیسی واژه "شونی!" رو هم به خاطرم نمی رسید! از یه دوستی پرسیدم تو که این کاره ای (!)، می دونی شونی به انگلیش چی می شه؟ گفت بهش بگو اَس هُل! گفتم اینجوری منظورو منتقل نمی شه کرد که! فکر می کنه منظورم کون گشاده! گفت : " پس بگو دیپ آنال! که منظورت شدیدا منتقل شه!! " دیدم رفیق ما رسما و روحا و جسما تعطیله! چپ چپ نگاش کردم و بعدها به این نتیجه رسیدم که تنها راهش اینه که اصلا به روی خودم نیارم جلوی پسره ایتالیاییه و انگار که نمی فهمم منظورش چیه، هِی "سی سی" بگم و لبخند بزنم!  (بگذریم که داشت نتیجه عکس می داد این لبخندای ما!!)  ولی ادامه این وضع داشت اعصاب منو به هم می ریخت و از شما چه پنهون حالم دیگه داشت ازش بهم می خورد! آخرش به فکرم رسید تو یکی از سایت های مترجم فارسی به انگلیسی تایپ کنم : "عزیزم! خیالت جمع! فهمیدم که شما کونی هستی! ولی من بُکُنِت نیستم! دست از سر ما بردار!!" / ولی متاسفانه ترجمه انگلیسیش یه چیز بی ربط از آب درومد و دوباره افتادم تو همون فاز زدن به کوچه علی چپ و . . .

خلاصه به خیر گذشت و من می خواستم برگردم ایران! به همین شب عزیز قسم (!) ، که چهره پسرک رو توی اون لحظات آخر خداحافظی از یادم نمی ره! با چشمانی مغموم و نا امید و ناراحت چنبره زده بود گوشه دیوار و حتی جلو هم نیومد!! دلم سوخت واقعا به حالش و اعصابم خورد شد و به سیمئونه ( رئیس پانسیون اونجا که به گردنم خیلی حق داره و باشه روزی جبران کنم!) گفتم : " بابا این بدبخت رو در یابین! یکی بگیره اینو بُکنه!!!  مگه تو بلاد رُم قحط رجاله که حتما من بایست بیام ...!!! "  /  خلاصه برگشتم ایران و الانم نمی دونم سیمئونه و باقی دوستان به وصیت من عمل کردن یا نه!!

حالا قضیه این بابا شده!! رفته همه جا جار زده که فلانی لابد یه مشکلی داره!  نشون به اون نشونی که به قول ایشان دو سه بار فرصتش پیش اومد و همه چی داشت جور می شد، اونوخت بنده بهش گفتم : "من از این جور روابط خوشم نمی یاد! " /  آره خانوم جون، حق داری! من خودمم خنده ام می گیره وقتی به حرفم  فکر می کنم! بنده گُه بخورم ازین کارا خوشم نیاد! ولی لابد یه دلیلی داشته که نخواستم کشتی بگیریم باهم!!  همه چیز رو که نمی شه توضیح داد! خوب حالا به فرض هم که مشکل داشته باشم! اصلا آره خانمِ من، مالِ ما مادرزاد کج بوده! حالا بایس بری همه جا جار بزنی که من تورو نک....!!!  خاک به گورم!! آخر الزمون شده! آدم چی بگه! نجابت و حیا رفته به باد شمسی جونم! دیگه اینجوریش رو ندیده بودم! حالا از من چی می خوای؟ می خوای چی کار کنم!؟ همون فراخوانی که واسه "اتوره" زدم، واسه تو هم بزنم؟!!  برات بسپارم به سیمئونه؟!

پ.ن : البته ناگفته نماند که بنده ی حقیر نگارنده الان مث سگ پشیمان است که چرا با از دست دادن چنین فرصتی در بلاد فلورانس، روح پرفتوح داریوش کبیر را در مقبره خویش لرزانیده و لذت این شادی را که سالها پس از مرگ وی یک مرد پارسی ترتیب یک جوان رومی را مثل سگ دهد (آنهم در خاک ایتالیا!) از وی سلب کرده است!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 16:47  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  |