X
تبلیغات
مردی که لای در رید!

مردی که لای در رید!

برگی از دفتر خاطراتم . . .

یه روزهایی تو زندگیت میاد ، که می بینی واقعا دیگه هیچ چیزی و هیچ کسی رو نداری ، که بتونه امیدوارت کنه و بهش دل ببندی ، و هنوز نگهت داره  . . .

واقعا هیچی! همون ناتینگ معروف!!

خودتم خوب می دونی که شاید روزهای بدتر و ترسناک تر از این هم در انتظارت باشه . . .

ولی از من بهت نصیحت:

" هر وقت چنین احساسی داشتی ، تنها یه راه رو انتخاب کن: رفتن و رفتن و رفتن ... و شروعی دوباره ... "

شاید هم پشیمون بشی یه روزی . . . که قطعا هم می شی

ولی این درست ترین تصمیم زندگیته

شک نکن!

و اینها رو هرگز خط نزن!

یه روزی بهشون بر می گردی!

یه روزی!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 20:59  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست! 

دزد ، جلاد ، شاه

1-        خدا بیامرزه آدمیزاد رو ، یه چند وخت پیش ، تو یه شب مهتابی ، پشت فرمون ماشین و درحال بازگشت از جشن تولد چهل سالگی دوست خوبمون ، داشت واسه هلندی سرگردون و لاکودانه با آب و تاب تعریف می کرد که : " آره..... ، من به وخت طفولیت و مدرسه رفتنم ، مصرف مایعاتم بالا بود و آب زیاد می خوردم...!!! همیشه هم عادت داشتم با دو کف دست از آبخوری مدرسه آب بخورم...!!! / و بعد با هیجان خاصی ادامه داد: .... آآاره.... ، اونوخت ، این انتظامات آبخوری مدرسه ، مادر قهوه ای های زن قهوه ، همیشه ی خدا با من درگیر بودن و منو به دفتر می کشوندن که " فلانی! با دس آب نخور!! می گیریم دهنتو می خاهیم ها ، اگه باز ببینیم با دست آب می خوری!! بگیر مث بچه ی آدم لیفان بخر ، توی اون آب بخور! ...." / خلاصه ، طبق خاطرات ایشان ، این بچه شونی های به اصطلاح انتظامات ،  نمی ذاشتن دو قطره آب خوش از گلوی این آدمیزاده ما پایین بره!!! : "آخه بگو حرام زاده ها! دیگه به شما چه ربطی داره که ما از رو دستمون آب بخوریم ، یا از رو کو...مون!!!

و من در همون حین که ساکت نشسته بودم و گوش می کردم، در این افکار غوطه ور بودم که نگاه آدمها به یک نکته ی مشخص چقدر می تونه متفاوت باشه! : " بیا!! یه عمر خیال کن داری واسه خاطر بهداشت همکلاسیات و اینکه سرشونو عین چی تو آبشخور نکنن و لبشون آلوده نشه و بلغم و سوزاک و بواسیر و.... نگیرن ، خدمت بی مزد و بی منت انجام می دادیم و بر حذر می داشتیم اونها رو ازین فعل شنیع!!! حالا بعد بیست سال بشنوی که " حرام لقمه ها! نمی ذاشتن دو قطره آب بخوریم..... "

2-         این روزها هر موقع که می خوام به کسی کمک کنم ، از خودم می پرسم که : آیا این قضیه به تو مربوط هست؟؟ اگه هست ، تا چه حد؟؟؟

آیا می ارزه که دخالت کنی توی این ماجرا؟ آیا اصلا می تونی کمکی کنی؟ آیا این کمکهای تو ، به خودت ضربه یا آزاری نمی رسونه؟؟ و .....  / ولی همیشه ی خدا این سوالات بی پاسخ می مونه!! چون علاقه ای به یافتن جواب هاش ندارم هیچ ...! انگار مطرح کردن چنین پرسشهایی هم صرفا یک انجام وظیفه هست! و رفع تکلیف! و اینکه بعدا به خودم بگم: خوب تو همه ی عوامل رو در نظر گرفته بودی!! پس قصوری بر تو روا نیست!! / و شروع می کنم خودم رو تا اونجا که ممکنه درگیر کردن و غرق کردن در مشکلات دیگران....

این کار می تونه آزار دهنده باشه!  ولی برای من مقدسه!! لذت بخشه و حتمی! نهادینه شده در من! انگار واجبه بر من! اصلا بزار اینجوری نگاه کنیم که :هرکسی یه جور بیماره!! .... "این هم بیماری منه!" ....

 

بچه که بودیم ، یه دختربچه ی زیبایی بود توی فامیل یکی از فامیل های ما!! ، که خوبه خوبش هر دو سال یه بار می شد همو ببینیم تو همون خونه ی فامیل مشترکمون ، به وخت عید! / زیبا بود و باهوش ، و جدی! و من زشت و خنگ و تلخک! قطب شمال و جنوب دو آهنربا! همین ما رو جذب هم کرد ، بچه بودیم دیگه! (این مایی که می گم ، همون مای "من" هست!! نه "ما" به معنی واقعی!!!) / یه شب از همون معدود شبهای وصال (!) ، دور هم جمع بودیم و  بازی " دزد ، جلاد ، شاه " به راه بود! / چون تعداد زیاد بود ، پست ها و مشاغل جانبی هم به پیشنهاد من تعبیه شده بود در بازی ، که علنا بی فایده و بی اثر در روند بازی تعریف شده بودن! پست هایی مث جامه دار! جامه دار اعظم! خواب گذار ، خواجه ی دربار و .... / خلاصه ، مث این روزا ، فقط همون دزد و جلاد و شاه ، عرصه ی بازی رو تعیین می کردن!! / زد و همون دور اول ، اون دخترک شد دزد ، و من شدم شاه!!! شانسه دیگه!  من خوشحالو سرمست ازین فتح الفتوح، باد کرده عین شاهان بر اریکه قدرت تکیه دادم و همه ی چشم ها به دهان من دوخته شده بود ، و من با لبخندی مهربانانه و نگاهی از بلا به پایین ، حکم دادم که: " گناه داره!! کاریش نداشته باشید این بار!!..... امان می دهیم!! " / و با تبسمی گرم نگاهش کردم! تو چهره اش هیچ احساسی نبود! یا شایدم بود، ولی من سرمست از بخششم، اون احساس رو به قدر شناسی تعبیر کردم و از کنارش گذشتم.... / صدای همه بچه ها درآمد ، که این چه حکمیه!! چرا بازی رو خراب می کنی با این کارها...!!! / ناچار در برابر اعتراض عمومی جمع ، گفتم که یک کوچولو بزنین پشت دستش! تا ادب شه!!! .... و محظوظ ازین حکم عادلانه و خیرخواهانه، از تخت قدرت آمدم پایین و خودم رو برای دور بعدی بازی آماده کردم!!! / اون هم هیچ نگفت و بازی از پی گرفته شد... / سه دور دیگر هم گذشت و پست های شخمی دربان و خواب گذار و ... به من افتاد!

ولی در دور چهارم، ورق برگشت! من شدم دزد و اون شد شاهِ من!! مهربانانه نگاهم رو به دهانش دوختم و منتظر فرمانش ماندم!! نگاهش بوی تمسخر و نفرت می داد این بار!! ..... و حکم داد چنان پدری از من پدرسوخته درآوردن ، که جای سیبیل آتشینش هنوز پشت لبم هست!!...... / و آخر بازی به منی که متعجب و شگفت زده چشم به دهانش بودم ، گفت : " این کارو کردم ، تا در یادت همیشه بمونه ، که هرگز بی اجازه ، دل برای کسی که دلش نمی خواد نسوزونی .... "

حیف که من فراموش کارم . . .

 

پی نوشت:

امروز روز بسیار فرخنده و مبارکیه....

انقدر مبارک ، که می گم ای کاش هیچ وخت شب از راه نرسه...

ای کاش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 14:3  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

عشق را ای کاش ، زبان سخن بود . . .

. . . .

پی نوشت : دو روز فقط نبودم ها!! دهن بلاگفا رو کدومتون گ...ده؟؟؟؟

پس نوشت : . . . . این صرفا به خاطر سالگرد شاملو بود دوستان ، وگرنه ما تجربه ی این بی ناموسی ها رو نداشتیم تابحال! یعنی هیچ وخت نه ما عاشق شدیم ، نه کسی عاشق ما شد!!!!

خیلی پس تر نوشت : .... ویدئو کلیپ ترانه ی Always  رو که John Bonjovi خونده یادتونه...؟؟؟

همون که یهو به سرش می زنه و تابلوی نقاشی که یه دنیا براش ارزش داشت و کلی واسش زحمت کشیده بود رو جر وا جر می کنه و از رو بوم نقاشی پرتش می کنه پایین ....

خوب ، منم یه روزی مث دیوونه ها افتادم به جون وبلاگم ، و اونچه رو که فکر می کردم مبتذله ، توهینه ، یا شخصیه و خصوصی ، .... پاک کردم ... / اینقدر سریع هم این اتفاق افتاد ، که حتی نتونستم یک کپی هم از نوشته هام بگیرم...

الان پشیمونم! نه واسه اینکه خزعبلاتم برام عزیز باشن... نه! از اولش هم قرار نبود که اینجا بمونم.. یادتون نیست!!؟ /  پشیمون ازینم که وقتی اینقدر قوی و بی قید نیستم که از کل وبلاگم بگذرم و برم ، دیگه چرا زدم بلاگ بدبختمو تیکه و پاره کردم!!! چرا اون چیزایی رو که بیشتر از همه دوست داشتم رو پاک کردم!!!؟ چرا؟؟؟

و در آخر این که:

دو مسافر بر در ، دو رهاتر در باد           ،        از غزل افتاده ، فرصتي بي‌فرياد
چشمم اين نابترين ، لحظه را مي‌بوسد       ،      
زن به من مي‌گويد ، باش تا نان بپزد

من به زن مي خندم زن به من مي‌خندد     ،     بي‌نفس بي سايه ،  بي‌صدا مي‌سوزد                                 زن به شب می ماند ، شب به آوازی دور    ،      غزلی از شبنم ، رختی از پوست نور

زن به من می گوید ، غیبت سردی بود .....  خاک بی عشق ِ باد ، خاک ِ ولگردی بود

من به زن می گویم ، خانه ات یادم هست ... وقت خوب ِ گریه ، شانه ات یادم هست...

شانه هاتون ، یادم می مونه

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 12:17  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

به بهانه ی عوض کردن موضوع . . .

ما دو تا همسایه داریم ، که همه ی عمرشون رو به رقابت باهم گذروندن!! رقابت سر خرید ماشین مدل بالا ، سر دانشگاه بچه هاشون ، سر تیپ و قیافه ی همسراشون... / هرچند که آدمهای جذابین و من باهاشون حال می کنم ، ولی از هیچ فرصتی برای زیرآب زدن همدیگه نمی گذرن! تو مهمونی ، توی عروسی ، تو عذائی!! تو جلسات ماهانه کوچه ،  و خلاصه تو هرقبرستونی که دوتا گوش مفت یافت بشه ، حسابی دلی از عزا در میارن!! بامزه هست! خیلی سوژه ی خنده ان هردوشون!!

حوالی دو هفته پیش ، وسط کوچه با یکی شون شاخ به شاخ شدیم! همو دیدیم و چاق سلامتی و صحبت و خنده از همه جا!! تو همون لحظات بود که همسایه دوم هم رسید!! به خودم گفتم من الان بزنم به چاک بهتره!! الانه که این اکسیژن و هیدروژن باهم واکنش بدن و بزنن خواهر و مادر همو بیارن جلوی چش ما .. !! / ... چشتون روز بد نبینه...

تا همو دیدن ، انگار نه انگار که همون دو دشمن و رقیب قسم خورده بودن که از هر فرصت برای بدگویی پشت سر هم استفاده می کردن!!! اولش که از ماشین پیاده شدن و پریدن به سمت هم ، من فکرکردم می خوان گردن همو بگیرن و گلوی همو بدرن!! ولی به محض این که به هم رسیدن ، دیدم دست در گردن هم انداخته و ماچ و بوسه و احوالپرسی گرم و تبریک خرید اتومبیل جدید و قبولی بچه ها در دانشگاه و صحبت از کار و کاسبی و بازار و .... / خلاصه ، منو دایورت کردن به پشمشون و مشغول عشقبازی با هم شدن!!!  / حالا وقت خداحافظی و گذاشتن ماشین در پارکینگ ، نمی دونین چه تعارفاتی به هم تیکه پاره می کردن که!!  :

- خواهش می کنم بفرمایین

- نه من استمناء می کنم ، شما اول بفرمایین!

- چشم! در خشتک باشیم قربان! کلبه ی درویشی است ، یه شامی دور هم می خوریم! (ساعت ۳ بعداز ظهره! و لامپ سر در این کلبه ی درویشی ، اندازه ی کل هیکل من می ارزه... )

- خواهش می کنم ، خشتک از ماست! شما همیشه ما رو خجالت زده می کنین!!  /

- خواهش می کنم ، این چه حرفیه؟ ما فرو گذاریم!! حتما به بچه ها و همسر گرامی سلام ویژه ی منو اعلان کنید!

- حتما ، انشاءالله که این بار شما رو در لباس احرام ببینیم....

و ...

دیگه خودم راهمو گرفتم و رفتم سمت خونه!!!

به قول یکی از دوستام به نام " پت پت " ، که اینجور موقع ها همیشه می گه:

" بابا جان!! با ک.... خودت ج... بزن!! ول کن مال مردم رو!! چقد آخه مایه خالی جلوی همدیگه!!! "

 

پس نوشت داغ:   نوزده تا استان رو تعطیل کردن ، ده تا استان هم خودشون تصمیم به تعطیلی گرفتن!! اونوخت ما مازندرانی ها مجبوریم توی این سونای بخار از خونه بزنیم بیرون!!

 اینجاست که باید گفت:
" کاش بازار های شهر ما هم یه روز لااقل اون دکون جارودستی و کلوچه و مایو زنانه و اشپل ماهی شون رو  می کشیدن پایین. . . اونوخت شاید ماهم شانس اینو داشتیم که بابت گرمای هوا ، تعطیل شیم یه روز ! "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 15:28  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

آدمهای روانی ، و انسان های احمق!

واقعا مضحک و مسخره هست! فکر کن بعد سه روز بیای پای نت و ببینی آدمهایی که نه دیدیشون ، نه می شناسیشون و نه می دونی از کجا سبز شدن یهو ، بیان و برات کامنت بزارن که فلانی اگه یه بار دیگه فحش بدی به من و کس و کارم ... هرچی دیدی از چشم خودت دیدی و ازین خزعبلات!! نمی دونم این یه رسم و رسوم عادی محیط های مجازی شماست ، یا یه سوء تفاهم ساده هست و یا هرچیز دیگه!! فقط می دونم که آدم روانی و مریض و بی کار زیاد پیدا می شه این روزها !! حتی تو همچین محیط های به اصطلاح مجازی ای!!! فقط خواستم چند تا نکته رو ، نه واسه تنویز افکار عمومی ( چون دوستان مجازی و حقیقی که اینجا و بیرون ازینجا دارم ، منو شناختن دیگه تا حالا! و آدمهای ناشناخته ی بی شعور و بی فکری هم که دنبال ماجراجویی و ژانگولربازی می گردن ، برام اندازه ی دکمه ی چپ پیرهنم هم ارزش ندارن!! ) ، بلکه واسه اینکه حرفی زده باشم ، بازگو کنم!!!

۱- بنده بعد سه روز از ورسک اومدم پایین و در جریان بعضی خاله زنک بازیای این مدت نیستم!! علاقه ای هم ندارم در جریانشون قرار بگیرم!!!

۲- ای آدم بی شعور کهنه کار ، که یه مدته میای بد و بیراه می نویسی تو کامنت دونی بنده ، و جوابی هم از من نمی گیری ، بددهن بودن محض ، یه افتخار نیست! واقعا نیست!! من این وبلاگ رو واسه دل خودم ساختم و خیلی هم برام مهم نیست که کسی خوشش بیاد ازش یا نه ( دروغ نگم ، جز چند نفری که برام خیلی عزیزن و خوشحال می شم که من رو می خونن) یا بیاد و بگه چیزشعر می نویسم و ازین حرفا!! حالا اگه مشکلی داری با اسم وبلاگم یا بی ادبیم یا عوامفریب بودنم یا هر کوفت دیگه ای ، خوب یه روز تصمیم بگیر که هر دفعه وبلاگمو ریفرش نکنی تا ببینی چی می نویسم و بعدش بیای اینجا هر روز و هر روز مزخرف بگی!! به این امیدی که یه بار کامنتت تایید شه ، یا جوابی از من بگیری ...

۳- عزیزان بی شعور جدیدی که چند روزیه به اون جانور قدیمی چند اسمه اضافه شدین و اینجا رفت و آمد دارین هر روز ، می دونم چقدر تفریح جذابیه براتون که یه دشمن مجازی واسه خودتون درست کنین و با بی احترامی کردن بهش ارضاء بشین! می دونم خیلی حال می ده بهتون ، ولی به شرطی که منم پا به پای شما بیام!! باور کنین اینقدر تو زندگی حقیقی ام دغدغه و دلمشغولی دارم که به شخمم نیست این حرفا و نمی تونم باهاتون بازی کنم! برین و با یکی دیگه بازی کنین!

۴- عزیزانی هم هستن که خیلی مقصر نیستن ، فقط فهمشون یکم کمه و زود جوگیر می شن! یا یکی مخشونو کار می گیره و جوگیر می شن!! به هرحال در اصل مسئله تغییری ایجاد نمی کنه!! جوگیر شدن!! / ببینین!! من معمولا به جز وبلاگ دوستان مجازی و حقیقی ام ، نمی رسم وبلاگ جدیدی رو بخونم... مگه ماهی یه بار! / و به جز واسه همین دوستان عزیزم هم ، معمولا نمی رسم برای اون وبلاگهای جدیدی که اتفاقی پیدا می کنم ، کامنت بزارم! /  اگرهم بزارم ، امکان نداره که یهو صمیمی شم و حرف چرت و پرت براشون بنویسم!!! (جز یه بار که یه سوئ تفاهم ساده بود و مال الانا نیست!) / درسته! من برعکس همه ی شما ، خیلی بی ادبم ، ولی همچین کاری رو با کسی که نمی شناسم نمی کنم! (البته برعکسش هم صادقه! چشم اونهایی که باهاشون راحتم و دوس دارم بلاگشونو کور ، باید تحملم کنن!!) / حالا اگه یه روانی پیدا شده اومده به اسم من ، برات فحش خواهر مادر نوشته و گفته چرا شوهر پیدا نمی کنی و ازین خزعبلات ، این دیگه به فهم و شعور خودت بر می گرده که برخوردت با این شوخی ابلهانه ای که باهات شده چی باشه!! بری یه سی ثانیه تحقیق بکنی ببینی آیا همچین سابقه ای داشته مردی که لای در رید (در ضمن اسمم به خودم مربوطه! این هزار بار!! بلغمی ها! ) ، یا بیای سرتو مث گاو بندازی تو آخور مردم و هرچی دهنته بارشون کنی!! آخه یه جو فهم و شعور هم بد چیزی نیست! اگه یه آدم بی کار آشنا یا غریبه ، از روی حسادت ، بیماری روانی ، یا هرچی دیگه ، میاد مستقیم به شما فحش چارداواری می ده و بعدش اسم منو می ذاره پای فحش نامه اش ، باید دو ثانیه اون مغزت رو کار بندازی که من برای چی باید بیام به کسی که نمی شناسمش چار تا حرف درشت از کس و کارش بنویسم و برم!!! ( بگذریم ازینکه اون لحظه ای که تو داشتی با خودت درگیر می شدی و از زبون من به خودت بدو بیراه می نوشتی ، من بالای کوه ها داشتم بال بال می زدم و رو ریل قطار می دویدم تا با شوخی احمقانه و خطرناک یکی از اقوام ، جونم رو از دست ندم!!!!)

۵- در خاتمه اینکه ، این خاله زنک بازیا رو بندازین کنار!! خاک بر سرتون!! همینه که عالم و آدم می زنن تو سر آدمهایی مثل شما!!! اتفاقا من برای اون آدم بیمار روانی که میاد از زبون من یا کس دیگه ای براتون کامنت می ذاره ، احترام و ارزش بیشتری نسبت به شما آدمای جوگیر ساده لوح قائلم!! چون اون لااقل می دونه که داره چیکار می کنه و چه هدفی توی سرشه ، ولی شماها هیچ موقع نمی فهمین که چطونه!!!

پی نوشت ۱: دلیلی نداره که بازم بیایم راجع به این مسائل حرف بزنیم!! دیگه رفت تا هزار سال دیگه!

پی نوشت ۲ : اولین بار که از مرثا شنیده بودم همچین پدیده ای هم تو این دیوانه خانه ی بلاگفا وجود داره ، برام مضحک بود و جدی نگرفتم!!! به خودم می گفتم مگه می شه کسی بیاد و از زبان یه کس دیگه کامنت بزاره واسه وبلاگی.... / ولی مدتیه که این برای من باب شده و به اصطلاح گراز افتاده به جون وبلاگم!!! خداومند آدمیزاد رو از دو چیز بر حذر داره:

آدم ها روانی ..................... و انسان های احمق!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 14:27  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

وقتی بابا کوچک بود . . . قاضی خوبی نبود!

الف ) خوب این جام جهانی هم که به حمداله داره تموم می شه! هرچند از نظر من ، مدتهاست که تموم شده!! در حقیقت بعد اینکه ایتالیا ، آرژانتین و حتی پرتقال حذف شدن یکی پس از دیگری ، من آخر به این نتیجه رسیدم که : دیگی که واسه من نجوشه ، می خوام سر سگ توش بجوشه!!! / گور بابای جام و صاحب جام!! / ولی وقتی دیدم ایتالیا با اون وضعیت حذف شد (حذفیده کردنش) ، ناخودآگاه یه تصویری اومد توی ذهنم!! این دو عکس که در پایین ملاحظه می کنین ، یه رستوران رو توی شهر فلورانس نشون می ده! این آقای هیکلی عکس سمت راست ، که عین برج زهرمار نشسته و داره باخت تیم شهرشون (فیورنتینا) رو از تلویزیون تماشا می کنه ، صاحب اینجاست!! مردیست فوق العاده دپرس و افسرده ، طوری که هرموقع ببینیش ، اولین چیزی که به نظرت می رسه اینه که تازه همین الان بهش خبر دادن کل خاندان نبوتش رفتن زیر قطار، یا با کشتی غرق شدن!! / ما که بهش می گفتیم " ک... گاوینو!! " / واقعا هم بهش می اومد / اونم که نمی فهمید! می گفت : سی ، سی !!! / بهش اگه فحش مادر هم می دادیم ، همینو می گفت! باور کنین همینو می گفت!! / خیلی افسرده بود خلاصه! / . . . . . ./  اون بابای سمت چپیه هم که باخت تیمشون به تخمشم نیست و داره می خنده و دست می اندازه چیز گاوینو رو ، اسمش "سیمئونه" هست ، که اولین بار اینجا درموردش یه چیزی نوشته بودم!! / این پسر عشق منه ها ، بس که دلقک و بی خیاله!! ( البته به جاش خیلی هم باشعوره و دوست داشتنی!! چون اولا فرق ما رو با عربها خوب حالیش می شد! ثانیا ، مستر پرزیدنت مایه ی افتخار مارو خوب می شناخت ، و ثالثا ، خیلی زیبا راه می رفت روی زمین!!! ... بقیه شو هم سانسور کنم بهتره!! )  / به هرحال ، واقعا دوست داشتم چهره ی این گاو اخمو رو موقع گل سوم اسلواکی می دیدم!! لابد از ناراحتی مفرط ، اجزای صورتش ازینی هم که هست بیشتر توی همدیگه فرو می رفت!! و می دونم سیمئونه چیز مغز ، الان یه سری زده به رستوران آقای اونجای گاو و بی خیال دنیا داره دست اش می اندازه! واقعا جای همه مون خالیه اونجا! ....

Simeone KasKalakino

 

 Deppino KaseGavino

ب ) من واقعا بهتره هیچ موقع قاضی نشم و سمت قاضی شدن هم نرم!!! نمونه اش همین آخر ترم که می شه!! می شینم برگه های امتحانی بچه ها رو که می خونم ، قد گاو افسرده می شم به خدا! همه شون یه دنیا درد دارن انگار!! یعنی چهارتا خط مسئله حل می کنن ، چهل خط درد و دل می کنن و حدیث هجران می گن!! آدم گریه اش می گیره ):  ، باور کن!! / یعنی آدمیزاد یاد سختیهای زندگی "کوزت" می افته با شنیدن و خوندن زندگینامه ی اینها! حالا نمی دونم واقعا من رو اسکول گیر آوردن یا دارن راستشو میگن : پنج سالم بود بابام فوت کرد ، هفت سالم بود بابابزرگم ، هشت بودم که دایه ام هم جونشو داد به شخص شما ، در پونزده سالگیم فلان چیزم شد و .... ): ... خوب این که شد زندگی پیامبر اسلام!! چرا مبعوث نشدی آخرسر؟؟ / من می گم خیلی آدم باید پست باشه که درین موارد بخواد دروغ بگه!! پس اغلب اوقات باورم میشه و متاثر می شم/ حالا گیریم هم که راست بگن! ولی همه اینها که باعث نمی شه نتونن از پس یه "کیرشهف" ساده بر بیان!! آخه یه KVL زدن ، چه ربطی به گذشته ی تلخت داره!!؟ ): / فقط بلدین اشک ما رو درآرین!؟؟ / با اینحال منم انگار منتظرم ببینم کی درد و بدبختی داره ، تا اندازه ی بیچارگی اش ، نمره بهش بدم! خودمم مریضم دیگه! می گردم لای برگه ها ببینم عریضه ای ، شکایتی ، دردنامه ای ، چیزی از قلمم نیافتاده باشه!! / چند روز پیش واقعا دپ زده بودم به خدا! آخه یکی تو برگه اش نوشته بود که یه دختر داره که هفت ماهه به دنیا اومده و الان توی دستگاه تو بیمارستان هست و خودش و خانومش همیشه باید پیشش باشن ، و حتی همین چهارتاکلوم هم که بلده ، توی بیمارستان خونده!! ):  اشکم درومد! خودم رو تصور کردم به جای اون ، که تو بیمارستان ، کنار یه دستگاه پیشرفته ( که هیچ ایده ای هم ندارم ازش که چه شکلیه ) نشستم و در حالی که به بچه ام که توی دستگاهه با چشمان اشکبار نگاه می کنم ، دارم این نامه رو می نویسم واسه کسی که شک دارم بهش اهمیت می ده اصلا یا نه!! ):  / ازین تخیلات که اومدم بیرون ، یه نگاه کلی به برگه اش انداختم ، دیدم خداییش هیچی ننوشته! / برگه رو بستم! رو برگه اش نوشتم 10 !!! / بعدش که می خواستم تو سایت دانشگاه نمره اولیه رو وارد کنم ، یهو زدم 12 ! و دیشب خوابم نبرد و به این فکر می کردم که چه بی شعورم من!! اگه مشروط بشه چی!؟ می خوام برم دوازدهش رو کنم پونزده تو لیست نهایی نمرات! /

می دونم کارم درست نیست و بی عدالتیه!! ولی واسه توجیه کارم و فرار از درد وجدان ، همون موقع به این آیه ی کریمه استناد کردم که :

عدالت و حقیقت ، دو خطی هستند که گاهی مجبورند همدیگه رو قطع کنند!!     << قالَ الآلفردو الپاچینو>>

(که فکر کنم ازونجایی که عربا پ و چ ندارن ، آل پاچینو به عربی یه چیزی تو مایه های "آل ِ باسَن" بشه! مثل آل بویه و آل عمران !)

حالا توی این هیرو بیر ، مدیرگروه سابقم – تو یه جای دیگه- به من زنگ می زنه و بعد کلی ننه من غریبم بازی ، به زبون بی زبونی بهم می فهمونه: که فلان دانشجوی شما ، برادر زاده ی منه! اگه می شه هشت اش رو کنین ده!! / منم الکی گفتم نمره ها رو نهایی کردم!! / مرتیکه پفیوز بلغمی هیز ، مگه من مسخره ی توام که این چیزا رو از من می خوای؟؟؟ خیلی دل خوشی از کارات و بلاهایی که سر این دانشجو و اون استاد آوردی دارم!!! حالا از من می خوای کیون برادر زاده ات رو هم پاک کنم!!؟ آدم فروش کثیف!!!؟ / حالا اگه برادر زاده اش (که انصافا هم نمی دونستم برادر زاده اشه!) آدم بود ، خودم بهش کمک می کردم ، ولی آدمم نیست که آدم دلش خوش باشه که داره به یه آدم کمک می کنه! / بهش گفتم: جدا از رد شدن نمره ها ، شما که منو می شناسین! من یک صدم نمره به بی عدالتی، این ور و اونور نمی کنم!! (یا یه چیزی توی این مایه ها گفتم!!) / تازه می خواستم بگم من قبل تصحیح کردن برگه ها ، وضو هم می گیرم ، که ترسیدم گوشی رو بزاره یه کاره بیاد اینجا بزنه زیر گوشم!!

 

پ ) سه تا برگه امتحانی از سه دانشجوی باشعورم رو کنار هم چسبوندم! نگاش کنین توروخدا!! یعنی صد بار تاحالا بهشون گفتم که اگه تقلب می زنین ، اگه از رو همدیگه کپ می زنین، و مراقبای بی عرضه هم نمی تونن مچتونو بگیرن، نوش جونتون! از شیر مادر و ک..ر پدر هم بر شما حلال تر!! ولی لامصبا!! بی انصافا!! لااقل یه جوری تقلب بزنین که به شعور من توهین نشه!! یکم عقل و شعور از خودتون نشون بدین!! دیگه یه ضرب و تقسیم ساده هم چیزیه که خودتون چک اش نکنین یه بار!!!؟ گذشته ازین ، حالا باید تا هر سه رقم اعشارش هم بنویسین از روی دست اون یکی!!؟ اینقدر دقت!؟؟ خاک عالم بر فرق سرتون!

یه نمونه از تقلب های ضایع!!

 

 ت ) بازم حرف داشتم ، ولی می دونم الان شونزده نفر میان اینجا می نویسن چقدر زیاد می نویسی!! از الان بگم! ننویسین ازین چیزا! اسم وبلاگمو هم نگ..ین لطفا! .... قبل خداحافظی ، سفارشتون می کنم که به این دو تا دوست عزیز و صمیمی من هم سر بزنین ! هرچند یکی از یمین می نویسه و یکی از یسار!! ، ولی من خودشونو نوشته هاشونو خیلی دوست دارم ((: / خدافز!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 22:53  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

رقصنده با گراز

 پیش نوشت: اکثر دوستانی که منو می شناسن ، ماجرایی که می خوام اینجا بنویسم رو شنیده اند قبلا و ازین رو براشون جذابیتی نداره خوندن این پست . ولی خوندنش برای باقی دوستان خالی از لطف نیست...

ما باغچه ای کوچیک سمت دریا داریم که یه جورایی بکره و به شخصه دوستش دارم!! بدیش اینه که همچین محصور نیست ( و این البته از نظر من یکی ازخوبترین خوبی هاشه!) و ایده و طرح ساخت یه عمارت خوشگل وسط این باغچه و البته سروسامون دادن به محدوده ی دور اون ، سالهاست که ناتمام و نافرجام روی میز خاک می خوره و بنا به دلایلی ، هیچ تعجیلی هم در کار ساخت و سازش وجود نداره! / با این حال ، این باعث نشده که ما ازون باغچه ( که فقط چند دقیقه با خونمون فاصله داره) به عنوان یک نیمچه تفریحگاه بکر و البته محل زرع و کشت گیاهان و درختان مورد علاقه مون استفاده نکنیم! ( البته در اثبات اطلاع و دانش خانواده ما از فنون کشاورزی همین بس که یکی از اعضای خانواده یه بار داشتن پی پی خرگوش رو که گوله گوله هست ، به جای تخم گل لاله عباسی تو زمین می کاشتن!! و اگر من از راه نرسیده بودم ، کل اون ناحیه رو گه ور می داشت!! )

این وسط دقیقا نمی دونم ، اولین بار چه زمانی و توسط چه کسی ، بحث رؤیت " گراز " در باغچه ی ما مطرح شد!! اگه درست یادم باشه یکی از همسایه های فضول بود که لاپورت داده بود شبانه یک گراز غول پیکر رو تو باغچه ی ما مشاهده کرده و دلیل تخریب ها و کنده کاری های توی قسمت سبزیجات و کدو و کلم و غیره ، همین گراز بی ناموس بوده!! بعدش این خانوم کلی نصیحت کردند پدرم رو که: - مهندس، اگه دور باغتو خوب نبندی و محصور نکنی ، همین معضلات  هم پیش میاد دیگه!! آسایش اونخت نخواهی داشت از دس این حیوون مادر مرده! / اون روز هیچ خیال نمی کردیم که این واژه ی " گراز " ، رفته رفته بشه یکی از کلیدی ترین کلمات در فرهنگ خانواده ی ما!!!

اولین بار ، تکنیک و روش استفاده از " پلی تیک گراز" رو از "شاهی" یاد گرفتم!! ( شاید چون اون یه جورایی از همه ی ما تو خانواده باهوش تره!!) / اون روز شاهی واسه پیدا کردن کرم توی باغچه ، با بیل عین بولدوزر افتاده بود به جون زیر درختها و حسابی چاله چوله کنده بود رو زمین!  طوری که بابام داشت پرت می شد تو یکی از همین چاله های شاهکار آقا!! و وقتی بابا با عصبانیت پرسید: - به این جا شهابسنگ خورده؟ کی این قبرهارو کنده زیر پای من؟؟ ، شاهی با کمال خونسردی جواب داد که : کار گرازه!! لاکردار زمین رو زیر و رو می کنه دنبال کرم!! / و من همون جا بود که فهمیدم " یه گراز چقدر می تونه واسه ما آدمها مفید باشه!! "

دیگه کار ما درومده بود! من تو قسمت توت فرنگی ها می لولیدم و عین یه بز توت خوار ، توت فرنگی می چریدم!! ( البته اینی که می گم ، بی ربطه به مطلب! ولی من همونقدر که تو زندگی عادی ام یه انسان سوسول و پاکیزه و پاپیونی(!) هستم ، تو محیط طبیعت ، سعی می کنم مثل یه حیوان واقعی زندگی کنم، بخورم و بشا..!!) ، "بهی" نارنگی ها رو هنوز زرد نشده می کند از رو درخت و زهر مار می کرد ، یکیمون می رفت بادوم زمینی کش می رفت و .... ، خلاصه قیامت کبری شده بود تو باغچه! و خدا بزاره جناب "گراز" رو که هرگز و هیچ وقت هم چشممون به جمالشون روشن نشد و یه بار هم به عینه ندیدیم ایشون رو!! . . . . .  ولی آثارشون ، تا دلتون بخواد ، همه جای باغچه پراکنده بود!! زیر درختها ، روی درختها ، زیر بوته ها ، روی گلها و میوه ها ، خلاصه کنم ، شده بود" فرشته ی نجات کثافت کاری های ما" !! / هروقت یکی می گفت بالا چشت ابروهه ، می گفتیم گرازه کرده!! / گراز بی ناموس!! من نمی دونم چطور قدش می رسه این همه هلو بکنه از درخت!!! عجب!!.... /  یه بار شاهی از من پرسید: - مردی که!! تو توی این چیزها و امور حیوانی بیشتر واردی!! ببینم!! تا الان دیدی گراز سیگار بکشه؟؟؟ / - گراز سیگار بکشه؟؟ نه! خل شدی؟؟ / بعدش منو برد پشت یه سری بوته و بهم چند تا فیلتر سیگار و یه سورنگ نشونم داد!! / ازون جایی که خوشبختانه تو خانواده ی ما کسی اهل چایی خوردن هم نیست (واسه کافئینش!!) ، چه برسه به سیگار و سورنگ ، بدیهی بود که عین کاروانسرا بودن اینجا ، کار یه عده ای رو سکه کرده!! و میان اینجا عیاشی!! ولی ازونجا هم که حوصله دردسر و حساب کشی والدین از در و همسایه ها رو نداشتم ، با پام کشیدمشون زیر خاک و گفتم: بی خیال! به نظرم اینکه به یه گراز بدبخت انگ معتاد بودن رو بزنیم ، نه انسانیه و خدا رو خوش میاد ، نه کسی باور می کنه!! چی کار داری!! فکر کن ندیدیم!! و با هم خندیدیم کلی!! / ولی همچنان انگ هر بی ناموسی رو به کپل این گراز ندیده و نشنیده می چسبوندیم....

سریال دایی جان ناپلئون رو کدومتون دیده؟ دیدین دایی جان رو با اون مش قاسم فینگیلی دوس داشتنی ، چطوری دروغ و خالی می بافتن بهم و داستانها و ماجراها تعریف می کردن از فتوحاتشون توی جنگ و دلاوری هایی که از خودشون نشون می دادن؟؟ همچین از مرحوم آقای بزرگ حرف می زدن که یکی ندونه انگار کیون آسمون پاره شده بود و یه آقای بزرگ ازش افتاده بود پایین!! از بس کسی رو حرفشون حرف نمی زد و از بس الکی همه همدیگه رو عین گوسفند تایید می کردن ، کم کم این دروغها تبدیل شده بود به واقعیت زندگی براشون!! یعنی یه سرباز قزاق لکنته پیزوری ، شده بود افسر بلند مرتبه ی جنگ ممسنی و اون قاسم مفلوکِ مَوال بان ، که افتخارش این بود آفتابه به دست پشت در مستراح دایی جان منتظر فرمان آقا بمونه ، شده بود مشاور نظامی ارشدش در زمان جنگ!!

همه ی داستانها و باور های دروغ ما ها هم از همین جاها شروع می شن!! مخصوصا اگه کسی زورش نرسه یا اصلا دلش نخواد به رومون بیاره که داریم دستی دستی دروغ تحویل خودمونو بقیه می دیم و اعتقاداتمون مهمله! / . . . . . . / یادمه یه روزی اینقدر اغراق کردم در اینکه مقصر اصلی خراب شدن بوته های توت فرنگی همین جناب "گرازه" که یهو خودم از دست این حیوون کفری شدم و داوطلبانه مسئولیت درست کردن یه حفاظ چپری چوبی برای باغچه ی توت فرنگی ها رو بر عهده گرفتم!!! همچین با حرارت و اعتقاد میله های چوبی رو توی زمین فرو می کردم که فقط و فقط زمانی که کارم تمام شد و با پشت دستم پیشونمیو از عرق پاک کردم ، فهمیدم که چقدر احمقم و این چه کلاه گشادی بود که بر سر خودم گذاشتم!! / رو به خودم گفتم : - مردی که!! کی یه گراز رو در حالی که در چوبی یه باغچه رو به آرامی باز می کنه و پاورچین میاد تو دیده تا حالا!!!؟ / آخه این چه در و دیواری بود علم کردی بی خود؟؟؟؟ / ولی دیگه دیر شده بود!! حالا دیگه توت فرنگی ها ، واقعا دست نیافتنی بودن!

اوکی!! بیاین ساده بگیریم این ماجراها رو و فقط بهشون بخندیم!! . . . /  می دونین اولین بار چه موقعی بود که دیگه کم کم این گراز جنبه ی "دشمن من درآوردی" بودنش رو از دست داد و رفته رفته به یه طنز و شوخی و نمادی از "گناهامون رو تقصیر دیگری انداختن" تبدیل شد؟ / ازون روز داغی که داشتم قدم می زدم تو باغچه ، و دیدم از یه جا داره مث چشمه ، آب غل غل می کنه و از زمین میاد بیرون!! چشمام چهار تا شد از تعجب و داشتم شاخ در میاوردم که این چشمه دیگه از کجا سبز شده این وسط!!؟ آخ جون!! چشمه درومده از زمینمون!! / یهو دیدم آب چشمه قطع شد و بعدش بابام دوان دوان دوید و اومد سمت من و تا منو دید ، هول و دست پاچه گفت: - دیدی گراز باز چه گندی زده؟؟؟ / با تعجب گفتم: نه!! باز چی کار کرده؟ / - هیچی!! زده لوله ی آب رو که از زیر خاک رد می شه ترکونده!!! / - نه بابا!! / یه نگاهی به بابام کردم و یه نگاهی به بیلی که یکی دو متر اون ور تر روی زمین افتاده بود و دوباره یه نگاه معنی دار به بابام!! نگو رفته بود بیل بزنه ، زده لوله ی آب رو ترکونده!! / می خواستم بگم : آخه شما رو چه به بیل زدن!!؟ ولی طبق همون قاعده و اصول خانوادگی نانوشته و ناگفته ، منم حرفی نزدم و بر دنائت این حیوان زبان نفهم لعن و نفرین فراوان فرستادم!! / ولی وقتی دیدم بابام دیگه داره اغراق می کنه و رفته تو فاز توجیه علمی این قضیه و می گه: - .... آره پسرم!! گراز ها حیواناتی هستند که در فصل گرما ، آب بسیار میل می کنند و کلا آب زیاد دوست دارند! برای همین هم گاهی حمله میارن به زیر خاک و شخم می زنن و با پاره کردن مجاری آب .... / دیگه نتونستم گوش بدم و گفتم: پدر من!! ما حالا حرف نمی زنیم دلیل نمی شه که ندونیم اوضاع از چه قراره!! بابا ما خودمون گراز بازیم! ما خودمون جانورشناسی خوندیم!! این چیزها چیه از خودت در میاری!! مگه گراز دستگاه آب سنج داره که بفهمه از کجای زیر خاک لوله رد می شه..../ - خیلی خوب!! بسه حالا!! کولی بازی در نیار!! بیل زدم خورد به لوله ترکید!! .... / - یعنی چی بیل زدم ترکید!؟ حالا چرا گردن گراز بیچاره میندازی ح؟؟.... ها؟؟؟ آهان!! باشه! به کسی چیزی نمی گم.... من دهنم چفت و قرصه!!

و کم کم ، این واژه ی "گراز" شد یه شوخی ، و یادآور یک واقعیت بامزه ی تلخ ....

پی نوشت حرف حساب:  بشمارین ببینین شما هم چند تا گراز اینجوری تو زندگی تون ساختین؟؟ و تاحالا به کسی اجازه دادین که بهتون بگه ، گرازی که ادعاشو می کنین ، واقعا وجود خارجی نداره؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 23:33  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

غر غر غر غر غر ....

پیش نوشت: با عرض پوزش از خیل عظیم طرفداران مرحوم شریعتی!!

پی نوشت اول: اول از هم اینکه روحشون شاد و قرین رحمت . هرچند من هیچ نفهمیدم ایشون دکترای چی بودند ، واقعا از کجا گرفته بودند ، کجا معلمی کردند ، و اصلا چرا بهشون می گویند شهید!! از هر کی هم که پرسیدم ، اینقدر تعصب چشمشون رو کور کرده بود که حاضر نشدند در مورد بدیهیات برای من توضیحی بدن!! البته هیچ کدام ازینها برام مهم هم نیست! اونچه که برام مهمه ، اونیه که اون بالا نوشتم!! حداقل تا زمانی که یکی برعکسش رو برام ثابت کنه!!

پی نوشت دوم: این جناب آهنگ خان کوثر ، فکر می کنه خیلی کارش درسته!؟ به خدا نیست . . .

پی نوشت سوم: ما یه فامیلی داریم ، 24 ساعته می شینه جلوی فارسی وان پرو پاچه دید می زنه و آبجو می نوشه ، آروغ می زنه و به به و چه چه می گه ، بعد هروقت صحبت از این اتفاقات اخیر میاد وسط ، باد در غبغب میندازه و می گه: شما جوونین! بچه این ، نمی فهمین!! و ما معنی فهمیدن رو هم فهمیدیم!! خوردن و خوابیدن و نوشیدن و دید زدن!!!

پی نوشت چهارم : ای بلاگفا! که فیلتر می کردی همه عمر . . . دیدی که چطور فیلترینگ خشتکت را بگرفت؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 10:54  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

به بهانه ی حلول مبارک جام جهانی

در کل زندگی ام سه بار آنهم با قطعیت تمام ، از نوع نگاه و چهره ی والده مکرمه متوجه شدم که از نظر ایشان ، این فرزند برومند و رشیدشان (حقیر نگارنده را عرض می کنم!!) واقعا چیزخل تشریف داشته و عقل سالم و درست و حسابی ندارند ، یا اگر دارند بسیار کم و اندک است و ناچیز!!!!

اولین بار برمی گردد به چند سال پیش که در کل ایام داغ و شرجی تابستان شمال ، ایشان از جلوی اطاق بنده (که به روی کولر هم بسته هست همیشه!) رد می شدند و با دیدن در همیشه بسته ی اطاق راقم السطور ، در دل می گفتند: الهی بمیرم!! این "مردی که" انقدر ها هم سرش با باسنش بازی نمی کند!! درست است که با برادر کوچک خویش همواره همچون برادران یوسف با یوسف رفتار کرده و هیچ گاه نتوانسته حق او را از ظالم بستاند! ولی خدا را شاکرم که همیشه به تحقیقات و کسب علم و دانش و معرفت مشغول است و اهل هیچ بی ناموسی و لاقیدی نیز نمی باشد!!!.... همچنین خدا را دوبله نیز شاکرم که برخلاف این همه جوانان ملحد غرب زده ی شیطان پرست ، که فریب عوامل بیگانه و غرب را خورده اند ، سرش در لاک و زیر کرسی خویش بوده و هم به موساد نه گفته است و هم به عیساد!  / ..... / البته هر از گاهی ایشان مرا به هنگام رساندن عصرانه و غذا و قوت غالب به بنده و در حد همان دم در و ورودی اطاقم زیارت می کردند و هیچگاه به خودشان اجازه نمی دادند که خلوت روحانی و معنوی این عبد ضعیف پروردگار سه عالم را برهم بزنند ( که بدانید همانا تعلیم و تعلم جز عبادت نیست) / باری ، فقط یک بار که ایشان مرا آنچنان دیوانه وار سر در  جیب مراقبت فرو برده و چین به پیشانی انداخته و پنجه در زیر زنخدان نهاده و چشم دوزانیده به صفحه مونیتور مشاهده فرمودند ، امر بر ایشان مشتبه شد که این نوع کسب علم و دانش و معرفت دیگر از حد و مرز عبادت هم گذشته و عنقریب است که یا مبعوث شوم ، و یا به هلاکت و سقط شدن ( به فتح سین و قاف!) حقیر منجر شود! که در هر دو صورت هم عذاب است و جدایی!! /  به همین سبب با دقت و مهربانی نزدیکتر آمده و سعی کردند مرا ازین وضعیت بغرنج و ابروهای گره کرده رهایی بخشانیده و به من بیاموزند که همه ی زندگی که کسب علم نیست!! / آن روز را نیک در خاطر دارم! دیگر برای مخفی کردن ماجرا دیر شده بود! / والده بنده را در حالی که بسیار مشوش و کفری و در حال تماشای یک مسابقه داغ فوتبال آنهم از طریق مونیتور کامپیوتر بودم ، یافتند!! ..../ خوب تا این جای ماجرا، همه چیز طبیعی و عادی بود و تماشای فوتبال ، حق طبیعی هر بنی بشر! / ولی در آن روزهای پایانی تابستان ، که نزد ایشان صادقانه اعتراف نمودم که آنچه در تمام این مدت در اطاق بنده دیدین (و ندیدین) ، در حقیقت یک فوتبال زنده نبود! بلکه یک بازی کامپیوتری بود موسوم به " Fifa Manager " ، و ایشان پی بردند که من کل تابستان را نه به تحقیق و کسب علم ، بلکه به مربی گری مجازی فوتبال و اداره کردن یک مشت صفر و یک پرداخته ام!! ،نگاه عاقل اندر فقیهی به من انداختند که لازم نبود خیلی به خودت فشار بیاوری تا ترجمه اش کنی: آخه چیز خول!! اینم شد تفریح که با این سن و سال و دک و پز و ادعا ، روز و شب عرق می ریزی و بالا و پایین می پری و فحش می دی و با یه سری بازیکن های بلغمی صفر و یکی درگیر می شی یا طرح دوستی می ریزی؟؟؟ /..../  و من سر از پا نمی شناختم که همه ی تلاشها و زحمات و درگیری هایم ، بلاخره به ثمر نشست و با میلان نائب قهرمان لیگ ایتالیا شدم!! البته همزمان اشک می ریختم که دیگر نمی توانم این تیم رویایی را در مسابقات جام باشگاه های اروپا همراهی کنم و به خاطر چند صد هزار یورو این ور و اون ور ، راضی نشدم با این تیم ادامه بدهم!!!

دومین بار به زمانی بر می گرده که ایشون منو در حالی دیدن که با چشمانی نمناک و حالتی رمانتیک چشم دوخته بودم به تعدادی اسکناس نوی تا نخورده ، و براشون سوال پیش اومد که این اسکناس ها ( که تا حالا در یک جعبه موسوم به " جعبه خاطرات!" نگه داشته بودمشون و اون روز در حین گردگیری کمدهایم و به همراه تعداد بسیاری از اشیاء به جا مانده از دوران خوش دانشگاه از جعبه آوردمشون بیرون ) چی هستن که اینقدر محترمانه و با بغض بهشون زل زدم!! / اولش با خوشحالی فکر کردن شور و شوق عیدی جمع کردن دوباره در من بوجود اومده!! بعدش گفتن لابد شاباش جمع می کنی! و  .... / ولی این حرف من آب پاکی رو ریخت روی دست ایشون: نه مادر من! شاباش چیه!! این ها نتیجه ی تلاش بچه ها و قهرمانی ایتالیاست!!! نمی دونی چه شرط بندی ها کردم و چه پولها بردم اون روزها!! / و بعد با حالت بخصوصی اسکناسها رو نگاه کردم دوباره و در حالی که با احترام می کردمشون توی پاکت و می ذاشتمشون تو جعبه ، با قاطعیت گفتم: ... و نمی خوام هم تا آخر عمرم خرجشون کنم!! قول دادم به بازنده ها!! / و والده در نگاهش هم شگفتی موج می زد ، و هم نا امیدی!! / شرط بندی!!؟ پسر من و شرط بندی؟ پسر من و شرط بندی اونهم روی فوتبال؟؟ پسر من و شرط بندی روی فوتبال اونهم تو این سن؟؟؟ پسر من و این همه چیزخلی؟؟؟ . . .

آخرین بار همین چند شب پیش بود و جلوی تی وی ( کلمه مورد علاقه خانوم "یوهو"!) ، در حالی که من داشتم از حرارت و هیجان ذوب می شدم خودمو جر می دادم و موی از سر و روی و تن می کندم ، والده آخرش برآشفت که " تورا چه شده است مردیکه!! که توپ جلوی دروازه ی هرتیمی که سبز می شود ، تو از بیم و وحشت باز شدن آن دروازه ، به آسمان هفتم می پری و بعد که فرود می آیی و خیالت راحت می شود که دروازه هنوز گشوده نشده ، سر به اسمان بلند می کنی و خدای عزّوجلِّ را سپاس بی پایان می گویی!!! مگر آنجایت خل شده است؟؟؟ به هر حال یک انسان سالم بلاخره طرفدار یکی از دو تیم و مشتاق باز شدن یکی از دروازه ها هست!!! چه ککی در تنبان تو افتاده که این روزها گاهی پرپر می زنی که این تیم گل بزند و گاهی جز و ولز می کنی که اون تیم هم گل تساوی را بزند ، و گاهی همانند امروز ، کلا زیر بار هیچ گلی نمی روی ..... "  / و من دیگر شخم نکردم که بگم دوستان یک کلوپ پیش بینی نتایج به راه انداخته اند و من هم عضو شریف آن کلوپ شده ام!!! و یه گهی خورده ام و این بازی را 0 – 0 پیش بینی نموده ام و الان از دقیقه ی یک بازی دارد ماتحتم پاره می شود و هی بالا و پایین می پرم که مبادا یکی از دوتیم ، گه زیادی بخورد و دروازه آن دیگری را باز کرده و دهن مادر امتیازات را بساید!! / واسه همین هم سعی کردم خودم رو خونسرد و بی خیال نشون بدم و بگم: نه مادر جان!! کلا امروز یه جوریم که زیاد با گل زدن حال نمی کنم!! بیشتر ترجیح می دم قدرت نمایی دروازه بان ها رو ببینم!! راستشو بخوای ، زیاد با این دوتا تیم سرخوش نیستم!!! همین صفر صفر عادلانه تر هست!! / و باز هم همان نگاه! و باز هم تکرار همان احساس !! و این که این بار خودم به خودم گفتم: تورو چه به فوتبال مردی که!! برو غاز تو بچرون و برگه صحیح کن و بعدشم برو بالا منبر و بچه ها رو نصیحت کن و جو بگیرتت و . . . . . . . حیف که مجبورم سانسورش کنم!!! ولی تورو چه به فوتبال!!

پی نوشت: کلا آدمها در امر پیش بینی نتایج ، به سه نوع تقسیم می شن!!

 بعضی ها مثل من بیشتر احساسی و معمولا به دور از تعقل و منطق پیش بینی نتیجه می کنن! مثلا بنده چهار سال قبل ، نتیجه هر سه بازی ایران رو در جام جهانی به سود ایران پیش بینی کرده بودم ، که همونطور که خودتون می تونین حدس بزنین ، سه بار توی پاچه ام رفت!

بعضیا هم ( که نمونه بارزش داداش همین هلندی سرگشته هست!) صرفا از روی منطق و با حساب دودوتا چهار تا در مسابقات شرکت می کنند!!! مثلا همین آقا ، در جام جهانی گذشته اومد و هر سه بازی ایران رو نوشت ایران می بازه!! اونهم با چه نتایجی!! خوب ، امتیاز خوبی به جیب زد ، ولی کوفتش بشه! اینقدر آدم نامرد و بی احساس می شه!!!؟ شما بگین!

بعضی ها هم از این قبلیه بدترن!! میان محافظه کارانه ترین پیش بینی ها رو انجام می دن!! از هر چهار بازی سه تا شو می زنن مساوی، که یه وقت منفی خفن نخورن!! آخه این هم کاره برادر من؟ خواهر من؟! تو خجالت نمی کشی؟؟ به تو هم می گن پیشگو؟؟؟ نکن کاری رو که با بچه ات بکنن بعدا!!!

یه نمونه ی خیلی نادر هم وجود داره که طبق معمول و مثل مابقی موجودات نادر یک در میلیونی دنیا ، فقط هم در دورو بر من بدبخت پیدا می شه!! یه دوستی دارم ( نشاید که نامش دهند آدمی!! ) که می گیره دقیقا برخلاف نتیجه ای که دوست داره اتفاق بیفته پیش بینی می کنه!! مثلا اگه دوس داشته باشه اسپانیا 2-0 ببره ، می زنه: اسپانیا دو هیچ می بازد!! ازشم می پرسی یه جوابی بهت می ده که علی رغم اینکه مو لای درز منطق ارسطوئیش نمی ره ، ولی توی دکون هیچ بقالی هم پیدا نمی شه: عزیزم! اینجوری اگه تیمت ببره ، یه جوری خوشحالی ، اگه تیمت ببازه هم ، یه جور دیگه خوشحالی!! بهش می گن بازی برد- برد!!! / والله چی بگم! زبان "مردی که" همیشه در برابر حرف حساب قاصره!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 19:22  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

اصل عدم قطعیت هایزنبرگ!

کلا مسائل و باورها از نظر من بر دو قسمند! : اونهایی که تقریبا بر درستی شون اطمینان دارم (۳٪ موارد) و اونهایی که هیچ نظر قطعی نسبت بهشون ندارم! (۹۳٪ موارد) / مسائل دینی و اعتقادی هم جزو این دسته ی دوم هستن!! چون اولا باید اعتراف کنم که دانسته هام در مورد زندگی حیوانات و حشرات ، از دانسته های عقیدتی من بیشتره! ( البته اینو بگم که اگه نبود حرف مردم و ترس از عاق والدین شدن ، من الان یک جانورشناس زبده بودم!! ) و از طرف دیگه ، ۹۹٪ مردم یا اینور اینورن! یا اونور اونور!! در هر دو صورت هم فرقی نمی کنه! به هرحال ریختن خون یک آدم به خاطر عقاید دینی اش مستحب و چه بسا واجبه ! از این رو همیشه ترجیح دادم کمتر در مورد این مسائل حرف بزنم ، مگر نزد دو سه تن از صمیمی ترین دوستانم که اطمینان دارم درسته من همیشه سرشون رو می بَرَم ، ولی اونها سر من رو نمی بُرَن هیچ موقع! ( این کاره نیستن البته! وگرنه آرزوشونه سر به تنم نباشه! D: )

وقتی این پست ساقی رو خوندم ، با اینکه یک درد دل تکراری به نظر میومد که بارها و بارها در موردش صحبت کردن دوستان، ولی یه چیزی قلقلکم می داد که منم در موردش حرف بزنم! تا حالا دست کشیدم ازین کار ، چون اولا خودم مطمئن نبودم کدوم یک ازین افکاری که توی ذهنم میان و میرن درست هستن! ( جدا ازین بحث قدیمی که آیا درست و غلط وجود داره یا نه!!!! ) و ثانیا مطمئن نبودم که به کسی برنخوره!!

پس اومدم نظرم رو در مورد خاطره ی این دوست خوبم ، به زبان خودمونی و طوری که انگار از دهان چهار نفر مختلف بیرون اومده نوشتم! با این توضیح که دلیلی نداره که فقط یکی ازین نظرات ، یا اصلا هیچ کدومشون ، به نظر شما درست برسه... / پس شما و این گفتگوی این چهار علاف بی کار:

الف ) ببینین! بدون هیچ تعصب بی جایی! من حرفم اینه که چرا بایستی به خودمون اجازه بدیم ، که به این راحتی به اعتقادات همدیگه توهین کنیم؟ به راستی تا چه حد حق داریم که به حریم خصوصی دیگران تجاوز کنیم و باورهای راستین اونها رو زیر سوال ببریم؟ یعنی هیچ خطوط قرمزی برای آدمها وجود نداره؟ تا کجا می شه درین راه پیش رفت؟ آیا این هم مث مسائل سیاسیه که هرکی از راه برسه و بی هیچ قید و بندی و به اسم آزادی بیان بتازه به اونچه که ما یه عمر می پرستیم و سالهاست که با امید بهش زنده ایم؟؟ به همین راحتی؟؟ / چرا بعضی ها پیدا می شن که به این راحتی مسائل رو با هم قاطی می کنن؟ این مسائلی که امروز بر ما می ره ، چه دخلی به اسلام داره؟ چه ربطی به خدا داره؟؟؟ آیا اصلا اینها ربطی به دین و ایمان و اعتقادات آدم ها داره؟؟  مثلا اگه توی یه دوره ای تو همین اروپای مترقی شما، به گالیله انگ کافری زدن و ژاندارک ها رو سوزاندن ، این به معنی خشونت و بی رحمی مسیحیته؟؟ آیا این درسته که همه ی اشتباهات و گناهان انسانها رو از چشم دین و مذهب ببینیم؟؟؟ آیا نماز خوندن من و مکه رفتن ما مسلمون ها باعث این بدبختی هاست یا چیزهای دیگه!!!؟ به نظر من ، یه حدودی باید باشه این وسط و یه خط قرمزی ، که هیچ کس به خودش اجازه نده ازون خطوط رد بشه و به این جور عقاید مذهبی دیگران ، به اسم روشنفکری و عالم دهر بودن توهین کنه!!

ب ) پس بزارین من هم صحبت امو با این گفته  آغاز کنم! : " اگر قرار بود عقاید و اعتقادات هرکسی محترم باشه ، پس باید همه مون به عقاید نازی ها و جناب هیتلر هم احترام بزاریم و نقدشون نکنیم!!" / این حرف ایشون رو باید طلا گرفت!... بعله ، کی گفته که به بعضی از عقاید می شه دست برد و انتقاد کرد ازشون ، و به بعضی دیگه نه!!؟ اصلا این "بعضی" رو کی باید تعیین کنه؟؟ شما؟ یا هرکی که جنگی رو برده؟ هرکی که قوی تره و سمبه اش پر زور تر؟؟ یعنی تو مملکت فرنگ نشه هلوکاست رو زیر سوال برد، چون نازی ها شکست خوردن،  و تو مملکت ما هم اگه بگی بالای چش فلان بزرگواری ابرو بوده و فلان جای کمیتش لنگ بوده ، دهانت رو با سرب داغ پر کنن؟؟ نخیر هم!

پ) ببین عزیزم!  من نه نظرم مث جناب الفه نه مث جناب ب !! من خودم هم زیاد ازین مسائل دینی و مذهبی سر در نمیارم! به نظر خودم هم بعضیاشون یکم عجیبن و بعضا غیر منطقی! لااقل به فکر من و به اندازه ی شعور من! پس این حق رو برای خودم محفوظ می دارم که در درستی بعضیاشون شک کنم ، ولی این طور هم نیست که بشه بهشون تاخت! خوب آره ، بعضی ... یا اصلا خیلی از این قوانین مذهبی ، بدیهیه که واسه زمان خودشونن فقط و اجرای اونها برای این دوره و زمونه اشتباهه، ولی این که دلیل نمی شه شما بیای کل اشو ببری زیر سوال!! / چی؟ نبردی؟ چرا دیگه برادر من! شما که میای می گی چرا مثلا نماز می خونی و چرا بهمان کار می کنی ، خوب اولا به شما چه؟ مگه نماز خوندن ایشون ، گره ای یا ضرری به کار شما می رسونه؟؟ من خودمم خیلی اعتقاد ندارم به بعضی چیزها ، ولی نمازمو می خونم! این یه چیزیه بین من و خدای خودم! خوندنش ضرری که نداره ، ولی اگه واقعا راست باشه - که من براین باورم که حقیقت داره - چرا با زیر سوال بردنش این شانس رو از خودم بگیرم؟؟ من می گم واسه هر چیزی و هر کاری نبایست دنبال دلیل عقلانی و منطقی گشت! اومد و عقلت نرسید!! کی می خواد جواب این همه اشتباهات بزرگ رو بده؟؟ تو اون دنیا میای و شفاعت همه رو می کنی؟؟ هان؟؟ / ببین بزار خلاصه اش کنم ، چون در مورد بعضی مسائل، مغزت بهتر از دیگران کار می کنه ، مثلا خوب شعر می گی ، خوب داستان می نویسی یا خوب ریاضی حل می کنی ، دلیلی نداره که فکر کنی همه چی رو می تونی خوب زیر سوال ببری!!

ت) ببینین !! تا به من رسید ، وقت برنامه تموم شد!! ولی من حرفمو می زنم!! حتی اگه من رو با تیپا بندازین بیرون!! همهتون گوش کنین!! معلومه که من توهین می کنم به عقایدتون!!! نه که عقیده تون اشتباه باشه!! چون من اصلا سر درنمیارم ازشون که بگم اشتباهه یا نه!! واسم مهم هم نیست! ولی مگه تو احترام گذاشتی؟ مگه تو شده که به آهنگی که من گوش می دم نخندی؟ قیافه امو و رفتارمو و لباسمو مسخره نکنی؟؟؟ شده به مدل موی سیخ سیخی من نخندی!!؟ می گی وصلم کردم به برق تا سیخ سیخی شه؟؟ خوب آره! وصلم کردن به برق! ولی این به تو چه مربوطه! مگه موی من رو به برق خونه ی تو وصل کردن که زر زیادی می زنی و خوشمزگی می کنی!؟؟ ... ( مودب باش آقای "ت" !) / وسط حرفم نپر!! ...  جناب "الف"!! مگه خود تو نبودی که به موش و میمون و گاو پرستیدن هندوها می خندیدی؟ چطور اونها اعتقاد نبودن!؟ فقط آیین های خودت اعتقادن و بقیه چس و باد هوا هستن؟؟ با توهم جناب "ب"!! چرا داری پچ پچ می کنی و لابی تشکیل می دی با "پ" که برنامه رو قطع کنن و من رو بندازن بیرون!! همیشه تا امثال ما میان حرف بزنن ، یهو رم می کنین همه تون!! / بسه!! بسه!!  این اداها و تیریپ های احترام به عقاید و روشن فکری ها به ریخت و قیافه هاتون نمی آد! برین جمع کنین کاسه کوزه هاتونو!! ادای ملت سوئیس رو در نیارین واسه من!! راستی ، جناب "مردی که" ، خود تو نبودی که  چن سل پیش ، . . . در مورد اون قضیه . . . . . هییییی . . . . .

پی نوشت اول: خوب آزادی بیان خوبه ، ولی تا زمانی که کسی شخص بنده رو زیر سوال نبره! دیگه قرار نشد جناب "مردی که" رو هم ضایع کنی!! نا سلامتی همه تون دارین از تریبون من استفاده می کنین!! عجبا!!

پی نوشت دوم: مرسی از دوست خوبم ساقی ، که می دونم به خودش نمی گیره و می فهمه بحث شخصی نیست و خیلی کلی تر ازین حرفاست (: ..... ( و کاملا بیهوده!)

پی نوشت سوم: این جانب ، "مردی که لای در رید " از همین تریبون دعوت می کنم بی اونکه توهینی به کسی بکنین ، نظرتون رو بنویسین.

پی نوشت چهارم: بنده به شخصه جام جهانی فوتبال ۲۰۱۰ رو تحریم می کنم! این کار اینگیلیسیای کثیفه !.

پی نوشت آخر: من همیشه ی خدا گفتم: "گهی پشت به چیز و گهی چیز به پشت! " / نمی دونی چه حالی داره که داور مقاله ی استادتون بشین!! D:

 

بسیار بعدا نوشت!! : همون طور که حدس می زدم ، این بحث ها یه جور تابوئه تو این مملکت! چون دقیقا با تعداد نظراتی که می بینید ، کامنتهای خصوصی درین مورد برام اومد که نظرشون رو صادقانه ابراز می کردن و دوست هم نداشتن که پابلیش بشه حرفاشون ( البته خوبیش این بود که نظرات اون عزیزان به مراتب جدی تر و عمیق تر  بود و برعکس تعدادی از دوستان ، کمتر به بحث روانی بودن بنده و وصف حالات و وجنات حقیر و مسائلی از این قبیل می پرداختند!! ) 

به هر حال احترام می ذارم به عقیده هاتون و خوشحالم که نظرتون رو در این مورد مهم فهمیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 17:25  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  |