تبليغاتX
مردی که لای در رید!

مردی که لای در رید!

الچرند و الپرند ، فی شرحه صد پند !!

مردی که موسیگوارا نشد!!

خیلی بی مقدمه چند سخن کوتاه با افرادی که خودشونو جزئی از "جنبش سبز" می دونن ، ولی همه اش بذر ناامیدی و پوچی گری از خودشون پراکنده می کنن!!

1-   اولا که انتظار حرکات متحیر العقولانه از جناب آقای موسوی نداشته باشین! ایشون نمی تونن روبان نینجا ببندن رو پیشونیشون و کلاش دست بگیرن برن تو خیابون و یه عده کماندو هم پشتشون راه بیفتن! فیلم زیاد می بینی شاید! شایدم اشکال از اینه که وقتی رگ غیرتت باد می کنه و می ری روی منبر، دوز گنده گوزیات می زنه بالا! بوش هم همه جارو بر می داره! انگار مردک مغز خر خورده که تو این سن و سال ، اونم واسه همچین ملتی، بیاد بشه کاوه آهنگر و سینه شو بزاره جلو گلوله!! نه بابا! نه آقا اهل این حرفاست (وگرنه من خودم بهش می گفتم " موسیگوارا "! ) ، نه راهش اینه! (یعنی به نظر نمی رسه این باشه!!)

 

2-   بعدشم، اون چیزی که تو میگی، اسمش یه چیز دیگست! تو که اسم اینو گذاشتی "جنبش" و خودتو هم یک "جنبنده" واقعی و سطح بالا (!) می دونی، پس اول برو معنی جنبش رو بفهم، بعد بیا ازین شعارا بده!

 

3-   انتظار اینو هم نداشته باش که همه سران جنبشتون دنباله رو همدیگه باشن، حرفای همو تایید کنن و لزوما هم  توی یک جبهه واحد بجنگن!! ما که جنگ نرفتیم، ولی می دونیم وقتی همه پشت یه سنگر واحد "خَف کنن" ، با یه نارنجک هم میشه همه شونو قلع و قمع کرد!

 

4-   جنابعالی از کِی تاحالا روی آقای فلان و فلانی اینقدر حساب وا کرده بودی که حالا از دستشون کُفری هستی و می گی اونا از پُشت به شما خنجر زدن و قصد تخریب جنبشتونو دارن و اوضاع از دستتون در رفته؟!!!!  من که از موقعی که شما رو به یاد میارم، تمام کس و کار این بدبخت رو می بستی به فحشای آب نکشیده خوار مادر!  حالا چی شد یهو دلتونو شکوندن و پشتتونو خالی کردن و فریاد هیهات سر دادی و دستور عقب نشینی صادر می کنی؟!؟!!

 

5- یه سخن گنده هم بگم که می دونم از دهان ما بزرگتره! :" اگر این جنبشه ، پس قائل به فرد نیست! "

 

6-   یه سخن هم با شاکله مردان ایرانی بالای پنجاه سال! : با تمام احترامی که برای شما قائلم، بهتر نیست شما با این رزومه افتخار آمیزی که به همراه دارین، و ... ، انقدر وارد مسائل آدم بزرگا نشین و کمتر درین مورد داد سخن برانید؟! خوب حقیر نگارنده در دانش و فهم سیاسی شما و البته طنطنه کلامتون هیچ شکی ندارد، ولی بهتر نیست برید سریال دائی جان ناپلئونتونو نگاه کنین و با دائی جوون هم عقیده بشین که " آره، قَمَر خانوم رو فرستاده ی اینگیلیسا  آبستن کرده!!" ؟ به راستی دانش سیاسی شما فراتر از این اتفاقات و اغتشاشات روزمره هست! هرموقع که نیاز به "انقلاب" احساس شد، از شما پدران عزیز حتما دعوت می کنیم که ما رو در انتخاب یک حکومت درست، راهنمایی فرمایید! تا اون زمان برین همون سریال جومونگو تماشا کنین تا قوه ی رزمیه تون هم مثل سیاستتون ارتقا پیدا کنه!

 

7-   و در آخر هم یک حرف کوتاه با کسانی مثل خودم، که از سیاست زیاد سر در نمی آرن : " خوب مگه مجبورین حرف بزنین؟! حتی اگه کووونتون از بعضی حرفا آتیش بگیره!!

 

 

پی نوشت 1: من غلط کرده باشم گفته باشم "سندی" جنبش رپ رو در ایران به راه انداخت و اونو فرمانروایی کرد!!!! من فقط گفتم : "یه چیزی شبیه این رو قبلا هم شنیده بودم"  ، همین!

پی نوشت 2: عاشق دائی جان ناپلئونم! کاش در دانشگاه ها تدریس بشه این سریال! لازمه واسه همه مون!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:51  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

یادم نرفته ولی ...

من اومده بودم اینجا , تا همینا رو بنویسم؟ نمی دونم! ولی نه! ...  (من که دارم بهت میگم! این پُستای قبلی چی بود که نوشتی! فک می کردم اینجا رو واسه اهداف متعالی تری می خوای....!!) /  این یه متلک بود؟! اهداف متعالی چی بود؟! اینارو از کی یاد گرفتی...؟؟؟

مطمئن نیستم که از کِی و کجا شروع کنم...   مطمئن نیستم که اصلا شروع کنم یا نه! /  (اصلا  کلا تو  انسان نامطمئنی هستی! ) / ... امشب بهت نمی پرم! چون فکرم مشغووووله...

یه روزی بهت می گم که چرا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:9  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

مردی از پرچین پرید

 

تولد تولد... به به دس بزنین شادی کنین که تولد یک ماهگی دوران بعد دفاع منه!  یعنی چی؟ یعنی یه ماه قبل دفاع کردم و مثلا از هفت دولت آزاد شدم! تو این یه ماه چیکارا کردم!؟ خیلی کارا، سر کار میرم، به کارای عقب موندم رسیدم، کلی تفریح کردم، از اوقات فراغتم لذت بردم و...! به عبارت دیگه، هیچ گهههی نخوردم!  یعنی حتی نرفتم یه امضاء از استاد راهنمام بگیرم که یعنی من دفاع کردم! ( می گن اگه تا امروز نمره ام رد نشه، یه نمره دیگه ازم کم می شه!) خوب به درک! انقد کم کنن تا جونشون از اونجاشون دررره! اصلا اگه اینطور نشه، که دیگه به امثال من نمی گن طفیلی های اجتماع! یعنی من هفت سال تو این خراب شده درس خوندم، هشت سالش اسمم رو بُرد بود! یک انگل متحرک! ولی کم کنن! به هیچ جام نیس! ما که از "پرچین" پریدیم! ما که در رفتیم!

 از اولشم می دونستم که برای آدمی مث من، بعد دفاشم همچین مالی نیس! یعنی به قول "مایکل اسکوفیلد" مث فرار کردن از زندان می مونه! خوب به فرض فرار کردی، بعدش چی؟ اصل کاری بعد فرار از زندانه! اینجا اوضاع یکم ترسناک تر می شه! بیشتر توضیح نمی دم چون شما را به این ها راهی نیس! بهتون بر نخوره ها، منظورم این بود که ...! همین!

 از روز دفاعم نپرسین که خیلی خیلی جالب بود! جاتون خالی! دفاعیه نبود که،  فیلم پووورنوو بود!! یعنی  دو ساعت تمام، این استاد می کشید بیرون، اون یکی جاشو پر می کرد، اون ول می کرد، یکی دیگه میومد می ذاشت جاش، تا می رفتی حرف بزنی، یه استاد می پرید می ذاشت تو ...! خلاصه که چشمتون روز بد نبینه! حالا همه هم مطلع و دانا و کت و کلفت!! مگه می شد دفاع کنی از خودت!؟ حالا چرا به ما که رسید، از قضا سرکه انگبین صفرا فزود ؟ ساده هست، چون استادم از دانشگامون اخراج شده بود!

 حالا بعد دفاع در حالی که داشتم سر و صورتم رو که داشت ازش می چکید {عرق منظورمه}  پاک می کردم، "ماری" پرید جلو با نیشی باز شده به پهنای صورت {که الان فکرشو که می کنم می بینم تابلو بود که زوریه!} و دسته گل زیبایی در دست! تبریک گفت بهم!  شما که منو نمی شناسین! نمی دونین وقتی با خودم تصمیمی بگیرم ، چقدر در اجرای اون تصمیم راسخ و استوارم! و از اونجا که قسم خورده بودم که یه مدتی کاری به کارش نداشته باشم تا یکم از عصبانیت هردومون کم شه، می دونین با خودش و دسته گلش چی کار کردم؟!

 چشمتون روز بد نبینه! دست گلشو گرفتم، بلند کردم، ....، گذاشتمش رو میز و لبخندی به پهنای رود نیل و از صمیم قلب تحویلش دادم  و یه ساعت قربون صدقه اش رفتم! {دقیقا عین همون رفتاری که ایشون بعد دفاعشون با بنده داشتن! } / ( بس که سبک سوراخی دیگه!) / تو نمی فهمی که! آخه بایست اون دسته گُله رو می دیدی! و لبخند "ماری" رو! حیف بود مث خودشون با خودشون برخورد می کردم! / ( اولا بنده هم اونجا بودم و دیدم اون دسته ... رو!! ولی... اصلا به من چه! ادامه شو بگو!) / واقعا هم به تو چه! بذار حرفمو تموم کنم! گوش کن عبرت بگیر!  خلاصه کلی ذوق زده شدم، و خوشحال شدم از لطف "ماری" و باقیه دوستان. بماند که این ذوق زدگی با اطلاع یافتن از نمره ام دو چندان هم شد! خلاصه "ماری" گفت که این دسته گلو منو " کاور" خریدیم برات. منم گفتم این چیزا مهم نیست، خودتون برام عزیزین! / (واقعا اینو گفتی؟ خاک هر سه عالم، اهم از این جهان و برزخ و دوزخ بر سَرَت!!) / شوخی کردم! تو که میگی خودتم اونجا بودی!! همچین چیزی شنیدی از من؟!! ولی شاد شدم در کل! گوش کن حالا!

 حالا ازینکه بچه ها خشتک منو کندن و امانت پیش خودشون نگه داشتن که سر فرصت بهشون سور این موفقیت کبیر و فتح آندلس رو بدم میگذرم! ازینکه از فردای این روز هر صغیر و کبیری که اصلا خبر هم نداشت من دانشجوی ارشدم و چیزی به اسم پایان نامه هم دارم، از من انتظار شیرینی داشت و به نصفشونم مجبور شدم بدم، می گذرم! همون یه ساعت بعد دفاع "بهی" زنگ زد و تبریک گفت {شایدم با "ماری" کار داشت! چون می گفت ماری گوشیشو بر نمی داره و ...} دستش درد نکنه! لابد پیش خودش فکر کرده بود که ( چرا نمی گی فهمیده بود که!) / اصلا تو می دونی من چی می خوام بگم که می پری وسط؟ / ( احمقی؟! نه نمی دونم!!! فکر کردی من کیم!؟ خودتم دیگه! ) / به هرحال فکر کرده بود برام مهمه و ناراحت می شم اگه تبریک نگه! / خلاصه.. چقد حرف زدم! ( موافقم!) / "ماری" یادش اومد که "بهی" هم در این هدیه سهیمه و اون هم دنگ داده! گفتم دستش درد نکنه!

 فرداش که "ماری" بهم زنگ زده بود گفت : یادم رفت بگم، "سولی" و "مینی" و " سُهی" ، نبودن توی جلسه دفات، ولی اونها هم دُنگ دادن بابت گل!  واسه همینم باید بهشون سور بدی! انتظار دارن!  گفتم : خیلی خوب ، ما که حرفی نداریم! دیگه این کارا چیه! همه مهمون من! / پس فرداش اومد یه زونکن بازکرد جلوم و یه سری اسامی خوند! اهم از اسامی حقیقی و حقوقی!  "تقی و نقی و صفدر قلی = یک دنگ!" ، "اقدس خانوم و اِوا شمسی خانوم = یک سیر از یک دُنگ!" و ... الی آخر... / گفتم اینا چین؟ خدای نکرده جد بزرگتون فوت کرده که دارن ارث و میراث شو تقسیم می کنن؟ / گفت نه خیرم! اینها اسامی دیگه ای هست که دُنگ گلتو دادن! منتظرن بهشون سور بدی! / با چشای گرد شده کله انداختم یه بار دیگه اسامی رو نگاه کردم! " آقا یحیی و پسران" ، " آقا رستم و پدران" ، "روبرتو باجو  و راسپوتین" ، " اداره شیلات استان مازندران" ، " جبار باغچه بان!" و ... / گفتم : یعنی همه اینها باهم در خرید این دسته گل نقش داشتن؟! این آخریه که الان مرده هست اصلا! (مرده چیه!؟ فوت شده!) / گفت : آره پس چی؟! اون موقع که هدیه رو قبول کردی باید فکر اینجاشم می کردی! / دیدم حرفش منطقیه! گفتم باشه قبول! ولی شام دادن به همه این ها که یکم سخت به نظر می رسه ، می شه سهم دُنگ تک تکشونو ازین هدیه بخرم و پرداخت کنم به هر نفر، تا هدیه ام آزاد شه؟! / نه خیر! بی تربیت! حالا اگه فلان و فلانی هم برات گل می خریدن همینو می گفتی؟... / خیلی خوب حالا! حق با شماست! ... باشه ... پس یه اتوبوس بگیر جمعشون کن یه روز. ما که یه بار به جمیع اساتیدمون دادیم {ارائه دادیم!} ، یه بارهم به جمیع شما میدیم! فقط بالا غیرتن در صلح و صفا و آرامش برگزار شه...

 الان یه ماه گذشته ولی فرصتش پیش نیومده که این جمع دور هم جمع شه! می گن به خاطر فاصله منزل آقای "باجو" تا ایرانه یا کسالت جناب "باغچه بان"!! / (ولی این یکی فوت کرده ها! زیر بار نرو!) /  منم سرشااار از کرمم!  ( کَرَم ، یا کِرم؟ ) / همون کِرم! انگل! واسه اینکه از لجم با "ماری" اینارو اینجا نوشتم! تا دلیلی بشه که هیچ موقع آدرس این بلاگ رو بهش ندم! اصلا این پست تو همین دومین روز وبلاگ نویسیم دقیقا به همین خاطر نوشته شده! تا یکوقت خر نشم باز!  همین نیم ساعت پیش مطمئن شدم! آخه همیشه تهش دردسره! خوب باشی ، یا بد باشی!

 پی نوشت ۱: جدا از این غرغرای راست و دروغم خوشحالم ازینکه قراره دور هم جمع شیم   به شرطی که همه چی در آرامش و صلح و محبت برگزار شه

 پی نوشت ۲: ازین لووس بازیا بگذریم و کمی جدی شیم! دورو بر من پُرن از دوستایی که خودشون هر کاریو می کنن، واسش دلیل به ظاهر منطقی دارن و قاطعانه به گناهانشون مشروعیت می بخشن، ولی اگر حتی شک کنن که دوست دیگرشون یه کاری کرده که خودشونم بارها قبلا بدتر ازینشم کردن، ... / مودبانه بگم، خشتکشو که در آوردن، پس هم نمی دن بهش! /  البته این ربطی به ماجرایی که امروز براتون تعریف کردم نداشت!

پی نوشت 3: چه کارش می شه کرد؟ به قول "مایکل کورلئونه" خطاب به "سناتور گری": به هر حال، ما همه از یک قُماشیم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:17  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  | 

اولین کلام - مردی که هرگز نمی خواست بیاد!

سلام .

همین اول اولش بگم که واقعا نمی دونم چرا دارم اینجا چیز میز می نویسم! آخه الان که فکرشو میکنم میبینم دوازده سال آزگاره که به این دنیای مجازی پرزرق و برق شما دخول و خروج دائمی دارم و از مطالب بسی ارزنده شما دارم کسب فیض می کنم، ولی دریق از یک بار تجربه وبلاگ نویسی واسه خودم!

 خوب خیلی ها هستن که اینطورن، ولی گاهی یادم می ره که واقعا چرا منی که از شیش هف سالگی عقده نوشتن داشتمو تا همه دفترای کمدم رو سیاه نمی کردم شبش خوابم نمی برد، و منی که تا به این سن هم که رسیدم این عادت بد (!) در من مونده و یه بیماری حاد شده، پس چرا هیچ موقع این انگیزه تبدیل به فعل نشده و یه وبلاگ هم واسه دل خودم راه ننداختم تا حالا!

شاید تا حالا صد ها بار موقعیتش پیش اومده و ده ها بار هم بهم گفتن بیا اینجا بنویس (تا شاید سوژه خنده شون شه حرفات !) ، ولی ننوشتم که ننوشتم! الانم فک نکنین چیزی تغییر کرده ها! نه بابا! همون آش هستو همون کاسه !  فقط نمی دونم چرا یهو شروع کردم به نوشتن در این جا! و حتی نمی دونم چرا دارم واسه شماها توضیح می دم که چی شد و چی نشد!! اصلا مگه قرار نیس این صفحه آزمایشی باشه و بعد یه هفته بسته شه! پس این همه زحمت تایپ کردن چیه دیگه! اصلا هیچی مث نوشتن روی یه کاغذ سفید مفید نمیشه!

 

بذارین یه کوچولو پس بگم چرا این 12 ساله این ورا آفتابی نمی شدم، هرچن که می دونم هم توضیحش مشکله هم درکش!  نمی اومدم چون می دونستم اینجور جاها ارضااام نمی کنه! می دونین مث چی می موند؟  مثلا من از بچگی عاشق این بودم که بازیگر شم ( مث همه آدمای دیگه لابد!) ، آره خوب، مث همه شما! من که تخمام دو زرده نیستن! ولی از بچگی دوس داشتم بازی کنم وقتی تنهام، توی ذهنم بازیگر نقش مقابل آلپاچینو بودم، گاهیم داستین هافمن، گاهی....!

حالا فکر  نکنین  همیشه هم قهرمان داستان بودما! نه اصلا!  اینکه مث فیلم هندیا بزنم آدمای بد داستانو لت و پار کنم و خودمم همیشه آدم خوبه باشم! نه بابا! اتفاقا همه جور نقش داشتم، از آدمای مفلوک و بدبخت گرفته تا یه آدم بی کله عصبی!! آخه نقش خوبه و باحاله رو همیشه این آلفردو پاچینو می گرفت! نقش  الدنگ اجتماع می رسید به من! ولی انقدر فیلم نامه رو خوب می نوشتم و انقدر هم نقششو خوب بازی می کردم که اغلب هم کلی جایزه درو می کرد، هم اشک همه تماشاگرا رو در میاورد. آخه من آدم خوبی نبودمُ ولی داستان هام پیام خوبی داشت آخرش! اغلب هم تلخ تموم می شد! به جز یه بار که آلپاچینو نقش برادر بزرگ منو داشت. تو فیلم .... بی خیالش!!

 البته اینو هم بگم ُ گاهی منتقدین نیویورک تایمز هم ایراداتی به بازی اغراق آمیز من می گرفتن ! ولی برام مهم نبود! چون آخرش اونها هم تحسینم می کردن! (البته اینو هم بگو که همه اینهایی که گفتی، در حقیقت خودت به تنهایی بودی فقط!!} . آره خوب! تو ساکت باشی من خودم می گم! حالا ممکنه این سوال پیش بیاد که تویی که این همه عشق بازیگری داشتی و به قول خودت تجربه شو هم داشتی و ... ، خلاصه با این همه ادعا چرا نرفتی یه تست بدی یه بازی کنی! ( آره والا! خفه مون کردی بس که زر زدی! ) /  اولا  این اولین باریه که این راز از زیر زبون بنده درومده، اونم واسه اینه که قرار نیس کسی اینجا منو بشناسه که کیم (یا اصلا سر بزنه کسی به این بلاگت!) ، پس زر زدن دیگه چی بود گفتی!؟ بی تربیت! (خودتی! حالا بزار یکم بگذره! همه می فهمن خودت چه آدم بی ادبی هستی! به من می گه بی تربیت!) / بعدشم الان بهت می گم چرا هیچ وقت نخواستم فیلم بازی کنم و نخواهمم خواست!!  ( چون که همش ادعا بود! هیچ پخی نیستی تو !) / نه خیرم! واسه اینکه می دونستم هیچ موقع نمی تونستم اونچه که می خوام بشم! به اونجا که می خوام برسم! با اونی که می خوام ... ( خوب ابله جان! حالا شما آقای پاچینو رو بیخیال شو! به همین نقش مقابل آقای گلزار و فروتن و خانم تهرانی راضی باش!  اونا هم از سطح بازی شما زیاد پایین تر نیستنا !) / 

 چی میگی تو! اصلا صحبت سطح و این حرفا نیس که!  تا حالا هیچ موقع به چیزی در این حد علاقه داشتی؟ / (آره! به خندیدن به تو و به حرفا و کارات ) /  جدا از اون؟! ببین من برام این چیزا یکم صفر و یکه! برعکس اونچه که ادعاشو می کنم و دوس دارم که باشه . یعنی اگه نمی تونم در اون سطحی که عاشقشم باشم، و به اونجا برسم، پس می خوام اصلا شروعشم نکنم! در همین سطح خیالات ذهنی زیبایی که دارم برام کافیه و فوق العاده لذت بخش.  چون اگه واقعا بخوام پا در مرحله عملی بزارم، اونوقت اون تصوری که از خودم تو ذهنم دارم از بین می ره و ... ( بزار پس من کمکت کنم! تو که اینقد تو عوالم هپروت سیر میکنی، پس چرا یه تیریپ اکس مکس نمی زنی تا بیشتر بری تو هپروت غرق شیُ ها !؟ این جوری ممکنه از نردبان شهرت و ترقی چن پله بالاترم بری و با مرحوم مارلون براندو و همفری بوگارت هم هم بازی شیا!! ها ها ها ها..   پر رو که هستی به اندازه کافی!  یه دفعه بیا...)  /  اه برو گمشو بابا!  اصلا هیچی نمی فهمی تو! فقط بلدی مسخره کنی! به خدا قسم یه کلمه دیگه زر مفت بزنی، این صفحه رو وا نکرده می بندمو کل این وبلاگ رو رو سرت خراب می کنم!  ( وا!!! من که چیزی نگفتم! شوخیم سرت نمی شه!) / الان نه! ببند دیگه دهنتو! چقد دیگه جلف باازی! هی من هیچی نمی گم! / ( بچه ها عادت می کنین! بیست سی ساله همین بساط به راهه! خودتون عادت می کنین با این جر و بحث های داخلی بین ما!) / نه خیر! هیچم اینطور نیس! به خداوندی خدا احساس کنم باز دارم اذیت می شم، این وبلاگ رو باز نکرده می بندم!! گوش کن چهار تا کلمه یاد بگیری!! / ( خوب حالا! شر نشو واسه ما! باشه! یاد میگیریم ازت!! حالا بگو این داستان چی بود که یهو آوردی؟! می خواستی یه چی از دهن ما بپره بیرون یهو گیر بدی به ما؟!)  /  نه خیر داداش!! می گم خنگی می گی نه! این یه مثال بود! دنبال یه دلیل مگه نمی گشتی!؟  / ( نه! دلیل واسه چی؟!) / هیچی بابا! بیخیال شو  ولش کن اصلا!! فعلا بزار این یه پست رو بفرستیم بره! تا ببینم اصلا می خوام ادامه هش بدم یا نه! با وجود تو فکر کنم اینو هم بایست بی خیال شم! / ( به من چه! خودت به قول خودت بعد چهل سال اومدی اینجا یه چی بنویسی! یه داستان بی ربط هم تعریف می کنی که اصلا نفهمیدم بازیگر نشدن تو چه دخلی داشت به ماجرای وبلاگ نویسیت! ... حالا کجا داری میری؟  هوووووی؟ الوووووو؟؟؟ اینتر رو بزنم خودم؟   پُستت تا اینترو  نزنم ثبت نمی شه ها!  اینارو که حالیت نیس! از پشت کوه اومدی دیگه! ... کجا میری هوووووووووووی  ی ی؟ ....  ای بی تربیت!  خیلی حرکتت زشت بود! باز بگو من بی ادبم!   اوکی! خودم اولین پُستتو فرستادم تو وبلاگت! هرچن به نظرم  برای شروع خیلی بی خود و بی معنی بود! حالا یکم دسکاریش می کنم تا نیستی می فرستمش ببینیم چی میشه!  .... فعلا تا بعد!!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:5  توسط مردی که از روی پرچین پرید و پاش شیکست!  |